User Tools

Site Tools


almizan:نحل:آيات_78_تا_89

Table of Contents

سوره نحل آیات 78 تا 89

آیات

وَاللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (78)
أَلَمْ يَرَوْا إِلَى الطَّيْرِ مُسَخَّرَاتٍ فِي جَوِّ السَّمَاءِ مَا يُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ إِنَّ فِي ذَلِکَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (79)
وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُيُوتِکُمْ سَکَنًا وَجَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعَامِ بُيُوتًا تَسْتَخِفُّونَهَا يَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَيَوْمَ إِقَامَتِکُمْ وَمِنْ أَصْوَافِهَا وَأَوْبَارِهَا وَأَشْعَارِهَا أَثَاثًا وَمَتَاعًا إِلَى حِينٍ (80)
وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلَالًا وَجَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبَالِ أَکْنَانًا وَجَعَلَ لَکُمْ سَرَابِيلَ تَقِيکُمُ الْحَرَّ وَسَرَابِيلَ تَقِيکُمْ بَأْسَکُمْ کَذَلِکَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ (81)
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْکَ الْبَلَاغُ الْمُبِينُ (82)
يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْکِرُونَهَا وَأَکْثَرُهُمُ الْکَافِرُونَ (83)
وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا ثُمَّ لَا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ کَفَرُوا وَلَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (84)
وَإِذَا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذَابَ فَلَا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَلَا هُمْ يُنْظَرُونَ (85)
وَإِذَا رَأَى الَّذِينَ أَشْرَکُوا شُرَکَاءَهُمْ قَالُوا رَبَّنَا هَؤُلَاءِ شُرَکَاؤُنَا الَّذِينَ کُنَّا نَدْعُو مِنْ دُونِکَ فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکَاذِبُونَ (86)
وَأَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا کَانُوا يَفْتَرُونَ (87)
الَّذِينَ کَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ زِدْنَاهُمْ عَذَابًا فَوْقَ الْعَذَابِ بِمَا کَانُوا يُفْسِدُونَ (88)
وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي کُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِکَ شَهِيدًا عَلَى هَؤُلَاءِ وَنَزَّلْنَا عَلَيْکَ الْکِتَابَ تِبْيَانًا لِکُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ (89)

ترجمه آيات

و خدا شما را از شکم مادرانتان بيرون آورد در حالى که چيزى نمى دانستيد و به شما گوش و ديدگان و دلها داد شايد سپاس گزاريد (78).
آيا نظر نمى کنند به پرندگان در حالى که رام شده‌اند براى پرواز در آسمان، نگه نمى دارد آنها را مگر خداى تعالى، و در اين براى گروهى که ايمان دارند عبرتهاست (79).
و خدا براى سکونت دائم شما منزلهايتان را و براى سکونت موقت سفر از پوست چهارپايان خيمه‌ها براى شما قرار داد تا وقت حرکت و سکون سبک وزن و قابل انتقال باشد و از پشم و کرک و موى (گوسفند و شتر) اثاثيه منزل و متاع و اسباب زندگانى و لباسهاى فاخر براى شما خلق فرمود تا در حيات دنيا از آن استفاده کنيد (80).
و خدا براى آسايش شما از گرما، سايه بانها از درختان و سقف و ديوار و کوهها مهيا ساخت و از غارهاى کوه پوشش و اتاقها برايتان قرار داد تا از سرما و گرما پناهى گيريد، و نيز لباس که شما را از گرماى آفتاب و سرماى زمستان بپوشاند خلق کرد، و نيز براى آنکه در جنگ محفوظ مانيد لباس آهن مقرر گردانيد، چنين نعمتهاى خود را بر شما تمام و کامل کرد تا مگر مطيع و تسليم امر او باشيد (81).
اگر روى بگردانيدند فقط بلاغ آشکار به عهده تو است (82).
نعمت خدا را شناسند و باز آن را منکر شوند و بيشترشان منکرند (83). روزى که از هر امتى گواهى برانگيزيم آن وقت به کسانى که کافر بوده‌اند نه اجازه دهند، نه به مقام اعتذار آيند (84).
و چون کسانى که ستم کرده‌اند عذاب را ببينند نه عذابشان سبک شود و نه مهلت يابند (85).
و کسانى که شرک آورده‌اند چون شريکان عبادت خويش ببينند گويند پروردگارا اينان شريکان عبادت مايند که سواى تو مى خوانديمشان و شريکان اين سخن ادا کنند که شما دروغگويانيد (86)
در آن روز تسليم فرمان خدا شوند و آن دروغها که مى ساخته‌اند نابود گردد (87).
و کسانى که کافر بوده‌اند و مردم را از راه خدا باز داشته‌اند به سبب آن فسادى که کرده‌اند عذابى بر عذابشان بيفزاييم (88).
روزى باشد که از هر امتى گواهى بر ضد خودشان برانگيزيم و ترا بر ضد اينان گواه آريم، اين کتابى که بر تو نازل کرده ايم توضيح همه چيز و هدايت و رحمت و بشارت مسلمانان است (89).

بيان آيات

اين آيات، تعدادى ديگر از نعمتهاى الهى را بر مى شمارد، و سپس کلام را معطوف به سوى نتيجه اى مى کند که آن نتيجه، حق محض در مساله وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت، و در مساله بعثت در قيامت، و در مساله نبوت و شرايع عينا مانند دسته قبلى آيات است که در آنها نيز برداشت سخن بهمين منوال بود.


و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شيئا….

کلمه (امهات) جمع (ام: مادر) است و حرف (ها) در آن زائده است، نظير کلمه (اهراقة: ريختن مايع) که در اصل (اراقه) بوده، البته جمع (ام) همانطور که (امهات) مى آيد (امات) هم مى آيد. بعضى هم گفته‌اند (امهات) در انسان به کار مى رود و (امات) در غير انسان از حيوانات. و کلمه (افئدة) جمع قله (فؤ اد) است، که به معناى قلب و فهم است، و براى اين کلمه جمع کثرتى ديده نشده .

و اينکه فرمود: (و الله اخرجکم من بطون امهاتکم) اشاره است به تولد، و جمله (لا تعلمون شيئا) حال از ضمير خطاب است، يعنى شما را از رحم هاى مادرانتان متولد کرد، در حالى که شما از اين معلوماتى که بعدا از طريق حس و خيال و عقل درک کرديد خالى بوديد.

در آيه: (والله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شيئا) علم حصولى انسان در بدو تولد نفى شده است

اين آيه نظريه علماء نفس را تاييد مى کند که مى گويند: لوح نفس بشر در ابتداى تکونش از هر نقشى خالى است - به طورى که گفته شد - و بعدا به تدريج چيزهايى در آن نقش مى بندد.

البته اين در باره علم انسان است به غير خودش، چون عرفا علم به خويشتن را (يعلم شيئا) نمى گويند، دليل قرآنى بر اين مطلب قول خداى تعالى است که در آيات قبلى در باره کسى که به حد ارذل العمر (پيرى) برسد مى فرمود: (لکى لا يعلم بعد علم شيئا) چون اين از ضروريات است که چنين کسى در چنين حالى عالم به نفس خود هست و هر چه پيرتر شود نسبت به خودش جاهل نمى شود.

يکى از مفسرين به عموم آيه استدلال کرده است بر اينکه علم حضورى - يعنى علم انسان به خودش - مانند ساير علوم، يعنى علوم حصولى، در ابتداى پيدايش انسان نبوده و بعدا در نفس پيدا شده است آنگاه در ادله حکماء بر اينکه علم انسان به خودش علم حضورى است (نه حصولى و نقشى) مناقشه هاى عجيبى کرده است.

ما در پاسخ وى مى گوييم: عموم آيه شريفه منصرف به علمهاى معمولى، يعنى علم حصولى است که شاهدش همان آيه اى است که قبلا اشاره کرديم. و اينکه فرمود: (و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون) اشاره است به مبادى اين علم که خداى تعالى به انسان انعام کرده چون مبدأ تمامى تصورات، حواس ظاهرى است، که عمده آنها حس باصره و حس سامعه است. و آن حواس ديگر يعنى لامسه و ذائقه و شامه به اهميت آن دو نمى رسند، و مبدأ تصديق و فکر، قلب است.


سبب حقيقى پرواز مرغان در هوا خداى تعالى است

الم يروا الى الطير مسخرات فى جو السماء ما يمسکهن الا الله….

در مجمع البيان گفته: کلمه (جو) به معناى هواى دور از زمين است. و بنا به گفته او معناى آيه چنين است: آيا به مرغان نمى نگرند که چگونه در فضاى دور و در جو آسمان مسخر خدا هستند؟ آنگاه نتيجه اين نگريستن و تفکر را بيان نموده مى فرمايد: (ما يمسکهن الا الله) .

در اينجا خداى تعالى سبب نگهدارى مرغان را در فضا منحصر به خود کرده با اينکه مى بينيم که اسباب طبيعى نيز در پرواز مرغان در فضا مؤ ثرند، و از سوى ديگر مى دانيم که خداى تعالى در کلام مجيدش ناموس عليت و معلوليت را تصديق نموده، سببيت اسباب طبيعى را قبول دارد پس چگونه در مساله پرواز مرغان، آن را انکار کرده است؟.

اين سؤ الى است که در آيه شريفه به نظر مى رسد و ليکن بايد دانست که ايستادن و راه رفتن مرغان در فضا و سقوط نکردنشان به هر گونه اى که باشد و مستند به هر سببى که بوده باشد خودش و سببش و رابطه اى که ميان آن سبب و اين سبب (پرواز) برقرار است همه مستند به خداى تعالى و صنع او هستند. او است که وجود را بر طير و بر سبب طيرانش و رابطه ميان آن سبب و آن طيران افاضه فرموده. پس سببى که وجود را به آن سبب افاضه کرده حقيقى است هر چند که متوقف بر سبب طبيعى و قريب نيز باشد، پس سبب حقيقى اين موجود منحصرا خداى تعالى است، هر چند موقوف بر سببهاى طبيعى نزديکش هست.

و معناى اينکه گفتيم که وجودش متوقف بر سببش هست اين نيست که سبب بعد از آنکه وجود خود را از خداى تعالى گرفت به او افاضه مى کند، بلکه معنايش اين است که مسبب در گرفتن وجود خود از خدا محتاج به اين است که سببش قبلا وجود خود را گرفته باشد، و ما در صفحات گذشته توضيحى براى اين مطلب گذرانديم.

اين است معناى توحيد قرآن، و دليل بر آن از جهت لفظ، آياتى است نظير آيه (الا له الخلق و الامر) و آيه (ان القوة لله جميعا) و آيه (الله خالق کل شى ء) و آيه (ان الله على کل شى ء قدير) .

و دليل بر آنچه در معناى نفى و اثبات در آيه گفته شد (آيا جمله (جز خدا کسى طير را در فضا نگه نمى دارد) با سببيت اسباب طبيعى منافات دارد يا نه) کلمه مسخرات است، چون تسخير وقتى محقق مى شود که (مسخر) سببى ديگر را مجبور در کارى کند که او مى خواهد، پس خود همين کلمه دلالت دارد بر اينکه مقهور، خود نوعى از سببيت طبيعى را دارد.

پرواز مرغان در آسمان يکى از آيات الهى است

و پرواز مرغان در جو آسمان در حقيقت عجيب‌تر از ايستادن انسان در زمين نيست پس همه بطور مساوى منتهى به صنع خداى تعالى است، چيزى که هست انسان نسبت به پاره اى چيزها انس و الفت گرفته و تا چشم گشوده آن را آنطور ديده و باعث شده که قريحه جستجو و تحقيق و کنجکاويش نسبت به آن خمود گردد و از ديدن آن دچار هيچ شگفتى نشود ولى همين انسان وقتى به چيزى مخالف آنچه که مانوس اوست برخورد آن را امرى استثنايى و غير عادى مى پندارد، و قهرا قريحه کنجکاويش به بحث و جستجو برانگيخته مى شود.

انسان همواره ديده که اجسام سنگين همه به زمين تکيه مى کنند و به سوى زمين جذب مى شوند، اين تا بوده چنين ديده آنگاه وقتى مى بيند که چيز سنگينى بنام فلان مرغ اين کليت را نقض کرده و در فضا پرواز مى کند، و جاذبه زمين با آن کارى ندارد تعجب مى کند و شروع به بحث و جستجو مى نمايد و تا روز به دست آوردن علتش تلاش مى کند، و البته اين بحث بهره اى از حق و حقيقت را هم دارد و همين خود باعث شده که قرآن کريم هم اينگونه امور را مواد احتجاج خود قرار مى دهد.

و اينکه فرمود: (ان فى ذلک لايات لقوم يؤمنون) معنايش اين است که در مسخر بودن مرغان در جو آسمان، آيت‌ها و نشانه هايى است براى مردمى که ايمان بياورند، چون مرغان در فضا يک حال ندارند تا يک آيت باشند بلکه گاهى دفيف (پرزدن) دارند و گاهى صفيف (بال را چون هواپيما باز نموده و بدون حرکت پرواز مى کنند) گاهى بالها را بطور کلى مى بندند و بى بال حرکت مى کنند گاهى مى ايستند گاهى منتقل مى شوند، گاهى صعود دارند و گاهى نزول، که همه اينها همانطور که خداى تعالى فرمود آيت هايى است براى مردمى که ايمان بياورند.


ذکر نعمت خانه، پوست و پشم و کرک و موى حيوان و...

و الله جعل لکم من بيوتکم سکنا…

در مفردات گفته: (بيت) به معنى ماوراى آدمى در شب است، چون وقتى مى گويند فلانى در فلانجا بيتوته کرد معنايش اينست که يک شب در آنجا اقامت کرد، همچنانکه در باره روز مى گويند (ظل بالنهار) آنگاه گاهى به مسکن هم بيت مى گويند و جمع آن، هم (ابيات) آمده و هم (بيوت) ، ليکن بيوت بيشتر در خانه‌ها و ابيات بيشتر در شعر استعمال مى شود. و نيز (راغب) گفته کلمه بيت، هم به خانه هاى سنگى اطلاق مى شود، هم گلى، هم پشمى، و هم کرکى، اين بود مقدار حاجت ما از گفتار او.

و کلمه سکن به معناى هر چيزى است که انسان به وسيله آن سکونت يابد، و کلمه (ظعن) به معناى کوچ کردن و بر خلاف اقامت است و کلمه (صوف) پشم گوسفند را مى گويند، و کلمه (وبر) پشم شتر را، همچنانکه موى انسان را (شعر) و نيز پشم بز را هم شعر مى گويند، و (اثاث) به معناى متاع بسيار خانه است زيرا به يک قطعه از متاع خانه اثاث گفته نمى شود، در مجمع البيان مى گويد اثاث جمعى است که واحد ندارد همچنانکه متاع نيز چنين است و متاع از اثاث عمومى‌تر است زيرا مطلق حوائج زندگى را هر چند مربوط به خانه نباشد متاع مى گويند.

و اينکه فرمود: (و الله جعل لکم من بيوتکم سکنا) معنايش اين است که خدا بعضى از بيوت شما را براى شما مايه سکونت قرار داد که در آن ساکن شويد زيرا بعضى از بيوت قابل سکونت نيست مانند انبار هيزم، (و جعل لکم من جلود الانعام بيوتا…) يعنى از بعضى پوستها که همان پوست دباغى شده است براى شما خانه هايى قرار داد - که مقصود از آن قبه و خيمه است - خانه هايى که: (تستخفونها) يعنى سبکش مى شماريد و براى نقل و انتقالهاى خود اختصاصش مى دهيد در: (يوم ظعنکم) روز کوچ کردنتان و (يوم اقامتکم) در روز اقامتتان که سفرى نداريد.

و اينکه فرمود: (و من اصوافها و اوبارها و اشعارها) عطف است بر (من جلودها) و تقديرش (جعل لکم من اصوافها) : خدا قرار داد براى شما از پشمهاى آنها يعنى گوسفندان و (اوبارها) يعنى مال شتران و (اشعارها) يعنى مال بزها (اثاثا) اثاثى که در خانه هايتان بکار ببريد و (متاعا) و متاعى که از آن بهره مند شويد (الى حين) البته اين بهره مندى تا مدتى است محدود، بعضى گفته‌اند: اين قيد مدت محدود اشاره است به اينکه همه اين نعمتها فانى و از بين رفتنى است، پس عاقل نبايد به خاطر اينها نعيم آخرت را از دست بدهد.


و الله جعل لکم ممد خلق ظلالا…

اين دو ظرف، يعنى ظرف (لکم) و ظرف (مما خلق) متعلقند به (جعل) و تعليق ظلال بر ما خلق براى اين است که خود ظلال (سايه‌ها) امرى عدمى است و قابل خلق نيست، مگر به تبع غير خودش، و در عين اينکه خودش عدمى است همين وجود تبعيش خود يکى از نعمتهاى بزرگى است که خداى تعالى بر انسان و ساير حيوانات و حتى نباتات انعام کرده، بطورى که نعمت بودن آن و استفاده انسان و حيوان و نبات از آن کمتر از استفاده‌اش از نور نيست، زيرا اگر سايه نبود، يعنى سايه شب سايه درختان و سايه نباتها، و دائما نور و روشنى بود يک جاندار در روى زمين زنده نبود.

(و جعل لکم من الجبال اکنانا) : کلمه (کن) به معناى چيزى است که با آن چيز ديگرى پوشيده شود حتى پيراهن هم براى کسى که آن راپوشد کن است و مقصود از (کن) کوهها و غارها و دخمه هاى آن است. (و جعل لکم سرابيل تقيکم الحر) - مقصود از (سرابيل) ، پيراهنى است که شما را از گرما حفظ کند.

وجه اينکه درباره سرابيل فرمود: (شما را از گرما نگه مى دارد) و حفظ از سرما را ذکر نکرد

در مجمع البيان گفته: اگر فرمود: شما را از گرما حفظ کند و نفرمود: از سرما، براى اين بود که هر چيزى که آدمى را از گرما حفظ کند از سرما هم حفظ مى کند و اگر خصوص گرما را ذکر کرد با اينکه همان چيز آدمى را از سرما بيشتر حفظ مى کند براى اين بود که مخاطبين به اين خطاب اهالى گرمسير حجاز بودند که احتياجشان به حفظ از گرما بيشتر از چيزى بود که از سرما حفظشان کند. (به نقل از عطاء).

آنگاه صاحب مجمع اضافه کرده است که عرب از دو چيز که ملازم همند به ذکر يکى اکتفا مى کرده‌اند چون از ذکر يکى از آن دو، ديگرى هم فهميده مى شود چنانچه شاعر گفته: و ما ادرى اذا يممت ارضا اريد الخير ايهما يلينى يعنى نمى دانم وقتى بخواهم به اميد خير به ديارى سفر کنم کداميک از (آن دو) برايم پيش مى آيد مقصود از آن دو خير و شر است چون خير را در کلام آورده بود به همان اکتفاء نمود (نقل از فراء).

و بعيد هم نيست وجه ديگر اينکه حرارت را ذکر کرد و به ذکر آن اکتفاء نمود اين باشد که: بشر اولى در مناطق گرم زمين زندگى مى کرده و با شدت گرما بيشتر سر و کار داشته تا شدت سرما و لذا اين طايفه را به اتخاذ پيراهن تذکر مى دهد و اين براى پرهيز از هواى نامساعدى است که با آن در تماسند و آن گرماى شديد است (و خدا داناتر است).

(و سرابيل تقيکم باسکم) - ظاهرا مراد از اين (سرابيل) که از صدمه جنگ آدمى را نگه بدارد همانا زرهى است که از آهن و نظاير آن ساخته مى شده.

(کذلک يتم نعمته عليکم لعلکم تسلمون) - در اين جمله برايشان اتمام نعمتهايى را که نام برده منت مى گذارد و نتيجه اى که از اين همه انعام منظور بود اين بود که در برابر خدا تسليم شوند آنهم با معرفت به اينکه ولى نعمتش در حقش کوتاهى نکرده بلکه نعمت را بر او تمام نموده جز تسليم در برابر اراده منعمش و استکبار نورزيدن، انتظار و توقع نمى رود چون داند که منعمش جز خير او را اراده نمى کند.


فان تولوا فانما عليک البلاغ المبين

در مجمع البيان گفته: (بلاغ) ، اسم و (تبليغ) ، مصدر است همانند کلام و تکليم.

بعد از آنکه خداى سبحان از شمردن آنچه از نعمتهايش مى خواست ذکر کرد و از احتجاج به آنها فارغ گرديد بيان خود را با اين جمله ختم فرمود، که مضمونش عتاب و ملامت و تهديد کفار، و متضمن ذکر وحدانيت در ربوبيت و نيز نبوت و معاد است، نخست وظيفه و پست نبوت و وظيفه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در رسالتش را بيان کرد و آن عبارت از بلاغ است که فرمود: (فان تولوا: اگر اعراض کردند) يعنى متفرع بر اين بيان که جز دعوت آنان به صلاح معاش و معاد آنان نيست و هيچ اجبار و اکراهى در آن نشده اين است که اگر اعراض کردند و از پذيرفتن آن سرتافته و از اهتداء به آن مضايقه نمودند (فانما عليک البلاغ المبين) بر تو هيچ مسؤ وليتى جز تبليغ واضح که ابهام و خفائى در آن نباشد نيست چون تو يک فرستاده خدايى و فرستاده جز اين وظيفه ندارد.

در اين جمله علاوه بر بيان وظيفه آن جناب تسليت و دلجويى او نيز هست.


معناى آيه: (يعرفون نعمة الله ثم ينکرونها و اکثر هم الکافرون)

يعرفون نعمة الله ثم ينکرونها و اکثرهم الکافرون (معرفت)

، مقابل انکار است و مانند علم است که در مقابل جهل قرار دارد و اين خود دليل بر اين است که مراد از انکار (يعنى عدم معرفت) لازم معناى آن است و آن عبارت است از انکار عملى، يعنى به خدا و رسول و روز جزا ايمان نياوردن و يا انکار زبانى کردن با داشتن معرفت قبلى، و اين هر دو محتمل است و ليکن از آنجا که در جمله (و اکثرهم الکافرون) انکار را اختصاص به اکثر ايشان داده پس تنها بايد معناى اولى مراد باشد.

و اينکه بجاى (اکثرهم کافرون) فرمود: (و اکثرهم الکافرون) و لام بر سر کافر آورد دليل بر اين است که کافران نامبرده کفران نعمتهاى الهى و يا به قرآن و به توحيدى که نعمتها بر آن دلالت دارند و يا کفران به توحيد و غير آن را به حد کمال رسانيده بودند چون معناى (اکثرهم الکافرون) (اکثرهم کاملون فى کفرهم) است زيرا علاوه بر کفر و جحودشان عناد و لجاجت هم مى کردند و از راه خدا جلوگيرى مى نمودند.

و معنايش اين است که آنان نعمت خدا را به عنوان اينکه از خداست شناختند و مقتضاى اين شناسايى اين بود که به او و رسول او و روز جزا ايمان آورند و در عمل تسليم شوند، بر عکس، وقتى در مورد عمل در مى آيند به آنچه مقتضاى انکار است عمل مى کنند، نه آنچه اثر معرفت است و بيشترشان به صرف انکار عملى قناعت ننموده کفر و عناد با حق و جحود و اصرار بر آن را اضافه مى کنند.

اين مقدار بيانى که ما کرديم در معناى جمله (و اکثرهم الکافرون) کافى است و طول و تفصيلى که مفسرين در معناى آن داده‌اند زيادى است.

وجوهى که درباره آيه (و اکثرهم الکافرون) مفسرين گفته‌اند

يکى گفته: اگر آيه شريفه بيشتر آنها را کافر گفته با اينکه همه آنها کافر بودند از اين جهت بوده که اقليتى از آنها کسانى بوده‌اند که حجت بر آنان تمام نشده بود يا از اين باب که به حد بلوغ و تکليف نرسيده بودند و يا از اين جهت که در عقل آنان آفت و نقصى وجود داشته و يا از اين جهت که اصلا دعوت پيغمبر به گوششان نخورده بوده، و معلوم است که چنين کسانى را نمى توان کافر خواند.

ما در جواب اين مفسر مى گوييم: آيه شريفه اصلا در باره آنها گفتگو ندارد، و اينگونه افراد بکلى از اطلاق آيه خارجند چون صريحا توبيخ و تهديد مى کند و مى فرمايد که آنها با اينکه نعمت خدا را شناختند انکار کردند، و اقليتى که شما فرض کرديد اگر نعمتهاى خدا را دانسته انکار کردند که جزء همان اکثريتند و اگر انکار نکرده‌اند، داخل در اطلاق آيه نيستند، علاوه بر اين فرض چنين اقليتى هم محل حرف است، زيرا مگر تماميت حجت به چيست؟ و حال آنکه حجت غير از ديدن نعمتهاى خداى سبحان چيز ديگرى نيست و همان اقليت هم نعمتهاى خداى را مى شناختند.

يکى ديگر گفته: از اين جهت کفر را به اکثريت نسبت داده نه به همه که نمى دانستند عده اى از آنان به فاصله کمى ايمان خواهند آورد . جواب اين توجيه اين است که سخنى است بدون دليل.

بعضى گفته‌اند: مراد از اکثر، همه است و منظور از اين تعبير، تحقير و توهين آنان است. اين قول را به حسن بصرى نسبت داده‌اند و سخنى بس عجيب است.

استدلال بعضى به آيه بر بطلان عقيده جبريها و نقد آن

بعضى به اين آيه استدلال کرده‌اند بر بطلان عقيده جبريها، که گفته‌اند: خداوند بر کافران هيچ نعمت و منتى ندارد، چون هر عملى که آنان مى کنند، و هر نعمتى که خدا به آنان مى دهد نقمت و خذلان است زيرا خداوند سبحان در اين آيه بر خلاف عقيده آنها تصريح کرده است، زيرا مى فرمايد که کافران نعمت خداى را مى شناسند.

ليکن حق مطلب اين است که نعمت دو اعتبار دارد، يکى اعتبار اينکه ناعم و ملايم حال منعم عليه است، و از اين جهت که در صراط تکوين و رشد و سعادت جسمانى و بدنيش بدان نيازمند است، و يکى از اين جهت که منعم عليه در صراط تشريع يعنى سعادت روحى و انسانيش به آن احتياج دارد، و وجود نعمت باعث معرفت او به نعمت سپس به منعم و در آخر ايمان به خدا و رسول و روز جزا مى شود و باعث مى شود که انسان آن نعمت را در راه مرضات خداى تعالى مصرف نمايد، شخصى که ايمان به خدا و رسولش دارد هر دو نعمت را دارد، هم جسمانيش را و هم روحانيش را، ولى کافر به يک نعمت، منعم است، آنهم نعمت مادى و دنيوى است و از ديگرى محروم است، در کلام خداى سبحان شواهد زيادى بر اين دو اعتبار هست پس نمى توان سخن جبريان را پذيرفت و گفت که خدا بر کافران هيچ نعمتى نداده.


و يوم نبعث من کل امة شهيدا ثم لا يؤ ذن للذين کفروا و لا هم يستعتبون

در مجمع البيان از زجاج نقل مى کند که گفته: (عتب) به معناى غضب و حزن است، وقتى گفته مى شود: فلانى بر فلانى عتب کرد معنايش اين است که غم او را خورد، و اگر برگردد و دلجوئيش کند مى گويند (عاتبه) ، و اسم اين ماده (عتبى) است، يعنى برگشتن معتوب عليه به چيزى که مايه رضايت عاتب باشد، و کلمه (استعتب) به معناى (از او خواست که دلجوئى کند) ميباشد، اين بود نقل کلام زجاج.

مراد از اينکه در قيامت از هر امتى شهيدى مبعوث مى گردد

و در جمله (و يوم نبعث من کل امة شهيدا) از سياق به دست مى آيد که مراد از اين (يوم) روز قيامت و مراد از اين (شهداء) که خدا هر يک را از يک امتى مبعوث مى کند، گواهان اعمال است که حقايق اعمال امت خود را ضبط کرده‌اند، و در آن روز از ايشان استشهاد مى شود، و ايشان شهادت مى دهند، و ما در تفسير آيه (لتکونوا شهداء على الناس و يکون الرسول عليکم شهيدا) در جلد اول اين کتاب در معناى اين شهادت مقدارى بحث کرديم.

و از لفظ آيه شريفه هيچ بر نمى آيد که مراد از شهيد هر امت، پيغمبر آن امت است، و نيز بر نمى آيد که مراد از امت، امت آن پيغمبر است، بلکه احتمال هم مى رود که مراد از شهيد، غير از پيغمبر و شخصى نظير امام باشد، همچنانکه آيه سوره بقره و همچنين آيه (و جى ء بالنبيين و الشهداء) دليل بر اين احتمال است، و بنا بر اين، مراد از (بکل امة) امت و اهل زمان هر شهيد برانگيخته شده خواهد بود.

و در جمله (ثم لا يؤ ذن للذين کفروا…) ، ذکر مبعوث کردن شهيد هر امت دليل بر اين است که شهيدان و گواهان مورد بحث، عليه امت خود شهادت مى دهند که در دنيا چه کارهايى کردند و نيز قرينه است بر اينکه لابد مراد از اينکه فرمود (به کفار اجازه داده نمى شود) اين است که اجازه سخن گفتن و عذر خواستن داده نمى شود، و اگر اجازه شان نمى دهند براى اين است که زمينه و فرصت براى اداى شهادت شهود فراهم شود خلاصه امت ساکت شوند تا گواهان، گواهى خود را بدهند، همچنانکه آيات ديگرى نيز اشاره اى بر اين دارد مانند آيه: (اليوم نختم على افواههم و تکلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم) و آيه (هذا يوم لا ينطقون، و لا يؤ ذن لهم فيعتذرون) .

قيامت روز پاداش و کيفر است نه روز عمل و راهى به بازگشت از آن به حيات دنيوى نيست

علاوه بر اين، سياق جمله مورد بحث افاده مى کند که مراد از جمله مذکور اين است که اجازه شان نمى دهند که با زدن حرفهايى و بکار بردن حيله هايى شر قيامت را از خود دور کنند، و خلاصه مى خواهد برساند که هيچ راهى به تدارک مافات و اصلاح آنچه از اعمال دنيائيشان فاسد گشته ندارند و اين اصلاح و تدارک ناگزير به يکى از دو راه است، يا به عذر خواهى و يا به اينکه اجازه شان بدهند که برگردند و از ابتدا شروع به عمل صالح کنند، راه دومى را جمله (و لا هم يستعتبون) بسته است، و راه اول را هم که عذر خواهى باشد جمله (ثم لا يؤ ذن) سد نموده است.

از همينجا معلوم مى شود که معناى جمله (و لا هم يستعتبون) اين است که از ايشان نمى خواهند که در مقام راضى کردن خدا بر آيند، و خدا را از خود خوشنود سازند، و اين بيان، بيان عدم امکان تدارک مافات است، خواهد بفهماند چنين چيزى ممکن نيست، و محال است که بار ديگر برگشته و اطاعت کنند چون روز قيامت روز پاداش و کيفر است نه روز عمل، و راهى هم براى برگشتن بسوى دنيا وجود ندارد، تا اينکه به عمل صالح بپردازند.

و اين هر دو معنا را خداوند در موارد ديگرى از کلامش به زبان ديگرى بيان فرموده از آن جمله در معناى اول، يعنى برگشت به عمل صالح در همان قيامت فرموده: (يوم يکشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة و قد کانوا يدعون الى السجود و هم سالمون) و در معناى دوم يعنى برگشتن به دنيا فرموده: (و لو ترى اذ المجرمون ناکسوا رؤ سهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون) .


در عذاب ظالمان در آخرت تخفيف و تأخيرى نيست

و اذا راى الذين ظلموا العذاب فلا يخفف عنهم و لا هم ينظرون

آيه قبلى در حقيقت در مقام فرق ميان روز جزاء يعنى روز قيامت با ساير ظروف جزاء در دنيا بوده و حتى فرمود: (جزاى روز قيامت مانند جزاهاى دنيا نيست که با عذر خواهى و يا استعتاب تغيير بپذيرد) ، ولى اين آيه در مقام بيان فرق ميان عذاب آن روز با عذابهاى دنيوى است، که گريبانگير ستمکاران مى شود، زيرا عذابهاى دنيايى ستمکاران، هم تخفيف پذير است و هم تاخيرپذير، ولى عذاب قيامت نه تخفيف مى پذيرد و نه تاخير. پس اينکه فرمود: (و اذا راى الذين ظلموا العذاب) و نفرمود: (الذين کفروا) براى اين بود که به علت و ملاک حکم، اشاره کرده باشد، و مقصود از (ديدن عذاب) ، بطورى که از سياق بر مى آيد اشراف عذاب به ايشان و اشراف ايشان به عذاب بعد از رسيدگى به حساب است، و مقصود از (عذاب) ، عذاب روز قيامت است که همان شکنجه به آتش است. و معناى آيه (و خدا داناتر است) اين است که وقتى به حسابشان رسيدگى شد، و حکم عذاب صادر گرديد، و نزديک آتش شدند، و آن را مشاهده کردند ديگر خلاصى برايشان نيست، و ديگر نه تخفيفى دارند و نه مهلتى.


و اذا راى الذين اشرکوا شرکاءهم…

داستان روز قيامت را همچنان ادامه مى دهد و مراد از (الذين اشرکوا) در عرف قرآن، پرستندگان اصنام و اوثانند، و همين خود قرينه است بر اينکه مراد از کلمه (شرکاءهم) کسانيند که براى خدا شريک گرفته بودند، و به افتراء ايشان شرکاى خدا بودند، ذيل آيه بعدى نيز بر اين معنا دلالت دارد.

و اگر بجاى اينکه بفرمايد شرکاى خدا، فرمود (شرکاى ايشان) براى اين بود که به اين وسيله دلالت کند بر اينکه بتها و خدايان دروغين ايشان با خدا شرکت واقعى ندارند، تنها آن شرکتى را دارا هستند که اين مشرکين بر ايشان جعل و فرض نموده‌اند، که آن هم حقيقت ندارد.

با اين بيان روشن مى گردد، اينکه تفسير (شرکاءهم) به اصنام يا معبودات باطل ديگر، و اينکه اصنام با بت پرستان شريک المال بودند، چون سهمى از اموال و احشام ايشان وقف آنها بود، و نيز تفسير به (شياطين) و اينکه شيطانها در اموال و اولادشان و يا در کفرشان و يا در وبال کفرشان شرکت داشتند تفسير صحيحى نيست، و چون مجال مناقشه با هر يک از اين تفسيرها را نداريم مى گذريم.

(قالوا ربنا هؤ لاء شرکاءنا الذين کنا ندعوا من دونک) معناى اين جمله روشن است، مى خواهد از طرف مشرکين شرکاى ايشان را براى پروردگارشان معرفى نمايد، و احتياجى نيست به اينکه بحث کنيم که چرا مشرکين در قيامت خدايان خود را معرفى مى کنند، چون آن روز، روزى است که بدبختى و عذاب از هر سو ايشان را احاطه مى کند، و انسان در مثل چنين وصفى به آنچه به ذهنش ‍ برسد تمسک مى جويد، و هر کوششى که به خاطرش برسد براى نجات خود مى کند.

(فالقوا اليهم القول انکم لکاذبون) - در مجمع گفته: وقتى مى گويى (القيت الشى ء) که آن شى ء را دور بيندازى، و کلمه (لقى) به معناى چيز دور افتاده است، و (القيت اليه مقاله) يعنى روى سخن را متوجه او کردم، و کلمه (تلقاها) به معنى آن را، قبول کرد مى باشد.

و معناى جمله اين است که شرکاى ايشان کلام ايشان را رد نموده تکذيبشان کردند و خداى سبحان در جاى ديگر از اين تکذيب به کفر تعبير نموده است، مانند آيه (و يوم القيمة يکفرون بشرککم) و نيز مانند آيه (انى کفرت بما اشرکتمون من قبل) که حکايت شيطان است در خطاب به مشرکين در روز قيامت.


مشرکين در روز قيامت تسليم خدا مى شوند

و القوا الى الله يومئذ السلم و ضل عنهم ما کانوا يفترون

کلمه (سلم) به معناى اسلام و استسلام است، و گويا خواسته است با تعبير به القاء سلم اشاره کند به اينکه علاوه بر تسليم و خضوع مقهوريت به قهر الهى هم خواهند داشت. و ضمير (القوا) به قرينه جمله (و ضل عنهم ما کانوا يفترون) به (الذين اشرکوا) بر مى گردد، و بنا بر اين مراد اينست که مشرکين در روز قيامت تسليم خدا مى شوند، در حالى که هر چه در دنيا به اسلام دعوت شدند استکبار مى کردند.

نه اينکه مراد، انکشاف حقيقت و ظهور وحدانيت خدا بوده باشد، هر چند که بنا به فرموده خداى تعالى در جمله (و يعلمون ان الله هو الحق المبين) مساله انکشاف از صفات روز قيامت است، و ليکن انکشاف حقيقت، مطلبى است، و تسليم و ايمان به ثبوت آن مطلبى ديگر همچنانکه در جمله (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم) فرق ميان آن دو کاملا به چشم مى خورد.

و صرف علم به اينکه خدا حق مبين است کافى در سعادت انسان نيست، بلکه در تماميتش محتاج به تسليم و ايمان است، و اينکه اثر علمى آن علم را بار کند، البته يک ايمان و تسليم هست که از طوع و اختيار است و يکى است که از کره و اضطرار، و اما آن تسليمى قيمت دارد و در سعادت آدمى مؤ ثر و نافع است که از طوع و اختيار باشد، و موطن اختيار هم دنيا است که دار عمل است نه آخرت که دار جزا است.

تسليم اضطرارى مشرکين در قيامت در برابر خدا سودى به حالشان ندارد

و مشرکين در دنيا تسليم در برابر حق نشدند هر چند بدان يقين داشتند، تا آنکه به خانه آخرت منتقل شده و در موقف حساب قرار گرفتند، به عيان ديدند که خدا حق مبين است، و عذاب شقاوت از هر سو احاطه شان نموده آن وقت تسليم در برابر حق شدند، ولى اين تسليمى است از روى اضطرار که سودى به حالشان ندارد، و آيه (يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون ان الله هو الحق المبين) بهمين علم و تسليم اضطرارى اشاره مى کند، صدر آيه از اسلامشان خبر مى دهد که دين حق است به شهادت آيه (ان الدين عند الله السلام) و ذيل آيه از انکشاف حق براى آنان و ظهور حقيقت برايشان خبر مى دهد.

و آيه اى که پيرامونش بحث مى کنيم يعنى آيه (و القوا الى الله يومئذ السلم و ضل عنهم ما کانوا يفترون) اولش به اسلام ايشان اشاره مى کند و ذيلش به اينکه اين اسلامشان اضطرارى و بى فايده است، چون در دنيا هم براى خدا الوهيت قائل بودند و هم براى شرکاء شان، آنگاه تسليم در برابر الوهيت شرکايشان را بر تسليم در برابر الوهيت خدا ترجيح دادند تا آنکه در آخرت حق برايشان ظاهر گشته همان شرکاء، شرک ايشان را تکذيب کردند، آنگاه آنچه مى پنداشتند باطل گشته اثرى از آن خيالات برايشان نمى ماند و در نتيجه جز تسليم در برابر خدا چاره ديگرى برايشان نمانده، از روى بيچارگى تسليم او گشته، و از روى کراهت منقادش ‍ مى شوند.


کافران مفسد عذابى بيش از ديگر کفار خواهند داشت

الذين کفروا و صدوا عن سبيل الله زدناهم عذابا فوق العذاب بما کانوا يفسدون

در اين آيه از نو متعرض حال پيشوايان کفر شده با اينکه قبلا در آيه قبلى سرنوشت همه کفار را بيان کرده بود و از همين جهت وقتى شنونده آن بيان را شنيد که تمامى کفار معذبند، و تخفيف و مهلتى از عذاب ندارند، و در جمله (و اکثرهم الکافرون) اين را هم شنيد که بيشترشان در کفر و شقاوت شديدترند قهرا اين سؤ ال در دلش خطور مى کند که آيا اين عده با بقيه کفار که کفرشان به اين درجه نيست در عذاب برابرند با اينکه اينها کفر بيشترى دارند، چون سبب کفر ديگران هم شده‌اند؟ چون جاى چنين سؤ الى بوده خداى سبحان کلام را از نو آغاز کرده تا جواب آن را بدهد، و لذا فرمود: (الذين کفروا و صدوا عن سبيل الله) آنها که علاوه بر کفر ورزيدن، راه خدا را به روى ديگران هم بستند، و با عناد و لجاج، کفر خود را تکميل کردند: (زدناهم عذابا) عذابى اختصاصى در برابر جلوگيريشان از راه خدا به ايشان چشانديم (فوق العذاب) که همان عذاب عمومى در ازاى مطلق ظلم و کفر باشد و در اين عذاب با بقيه مشرکين شريکند.

و گويا الف و لام در (العذاب) براى عهد ذکرى است و اشاره است بهمان عذابى که قبلا در جمله (و اذا راى الذين ظلموا العذاب…) ذکر کرده بود.

(بما کانوا يفسدون) : اين جمله تعليل زيادتى عذاب است. از همينجا روشن مى گردد که مراد از افسادى که در تعليل مزبور واقع شد همان سد و جلوگيرى از راه خداست، چون تنها همين صفت است که باعث شده عذاب اين طائفه بر ديگران بچربد، پس معلوم مى شود که مراد از افساد هم همين است، و به عبارتى ديگر، افساد در زمين و جلوگيرى از تشکيل مجتمعى صالح، امرى است که پيش آمدنش مستند به ايشان است زيرا اگر افساد و سد اينان نبود تشکيل چنين مجتمعى مترقب بود.


و يوم نبعث فى کل امة شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بک شهيدا على هؤلاء…

صدر آيه تکرار مطلبى است که در چند آيه قبل، يعنى در آيه (و يوم نبعث من کل امة شهيدا) به آن اشاره رفته بود، چيزى که هست در آنجا به عنوان زمينه چينى و مقدمه براى داستان اذن سخن نداشتن در قيامت آمده بود، ولى در اينجا به عنوان زمينه چينى و مقدمه به جهت ذکر شهادت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در باره مشرکين در قيامت است، و در هر دو جا خودش مقصود اصلى نيست.

بهر حال اينکه فرمود: (و يوم نبعث فى کل امة شهيدا عليهم من انفسهم) دلالت مى کند بر اينکه خداوند در هر امتى يک نفر را مبعوث کند تا در باره عمل امت شهادت دهد، و اين بعث، غير بعث به معناى زنده کردن مردگان براى حساب است، بلکه بعثى است بعد از آن بعث، و اگر مبعوث هر امتى را از خود آن امت قرار داد براى اين است که حجت تمام‌تر و قاطع‌تر باشد و عذرى باقى نگذارد، و اين معنا از سياق استفاده مى شود، و مفسرين هم آن را ذکر کرده‌اند، حتى گفته‌اند که: اگر حضرت لوط عليه قومش شهادت داد با اينکه از آنها نبود بدين جهت بود که از آنها زن گرفته و در شهر و ديار آنان سکونت گزيده بود. و جمله (و جئنا بک شهيدا على هؤ لاء) افاده مى کند که رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) گواه بر اينان است، و مفسرين استظهار کرده‌اند که مراد از (هؤلاء: اينان) امتش باشد، و نيز تمامى افراد بشر که آن جناب مبعوث به ايشان شده، از زمان عصر خود تا روز قيامت که به ايشان مبعوث شده، چه معاصرينش و چه آيندگان، چه حاضرين در زمان حضرتش و چه غايبين، همه و همه امت اويند، و او شاهد بر همه آنان است. و آيات شهادت از معضلات و مشکلات آيات قيامت است، هر چند که آيات مربوط به قيامت سراپا همه‌اش مشکل است، و مشکلاتى را در بر دارد، و ما در ذيل آيه (لتکونوا شهداء على الناس و يکون الرسول عليکم شهيدا) در جلد اول اين کتاب مقدارى در باره معناى شهادت بحث نموديم.

تفصيلى در مورد شهادت (گواهى دادن)، شهيد و شهداء

در اينجا قبل از ورود در بحث پيرامون شهادت و ساير امورى که آيات روز قيامت توصيفش مى کند، مانند روز جمع، روز وقوف، سؤ ال، ميزان، و حساب، واجب است که بدانيم خداى تعالى اينگونه امور را در رديف حجتهايى مى شمارد که در روز قيامت بر عليه انسان اقامه مى شود تا هر عملى از خير و شر که کرده‌اند و تثبيت شده، بر طبق حجتهايى قاطع عذر و روشنگر حق، قضاوت شود سپس پاداش و کيفر دهند، يکى را سعادت و ديگرى را شقاوت، يکى را بهشت و ديگرى را آتش دهند، اين روشن ترين معنايى است که از آيات قيامت که شؤ ون آن روز را شرح مى دهد استفاده مى شود.

و اين اصلى است که مقتضاى آن اين است که ميان اين حجت‌ها و اجزاء و نتايجش روابطى حقيقى و روشن باشد، به طورى که عقل مجبور به اذعان و قبول آن گردد، و براى هيچ انسانى که داراى شعور فطرى است مجال رد آن و شک و ترديد در آن باقى نماند.

و بنا بر اين واجب مى شود که شهادتى که در آن روز به اقامه خداى تعالى اقامه مى گردد مشتمل بر حقيقتى باشد که کسى نتواند در آن مناقشه کند، آرى هر چند که اگر خدا بخواهد مى تواند شقى ترين مردم را شاهد براى اولين و آخرين کند، و او به اختيار خودش به آنچه کرده‌اند شهادت دهد، و يا خدا شهادت به کرده هاى خلائق را در زبان او خلق کند بدون اينکه خود او اراده اى داشته باشد، و يا شهادتى دهد که در دنيا خودش حاضر نبوده و از فرد فرد بشر آنچه شهادت مى دهد نديده باشد، بلکه خدا يا ملائکه‌اش و يا حجتى به او اعلام کند که فلان شخص چنين و چنان کرده، تو شهادت بده، آنگاه شهادت اين شقى ترين فرد بشر را در حق فرد فرد بشر نافذ نموده و بر طبيعتش مجازات دهد و به شهادت او احتجاج نمايد، چون اينها چيزى نيست که در قدرت خداى تعالى نگنجد و نفوذ اراده‌اش در برابر آن کند شود، کسى هم نيست که با خدا در ملکش منازعه نمايد و يا حکم او را تعقيب کند.

و ليکن اين چنين شهادت، حجتى است زورى، و ناتمام و غير قاطع که شک و ريب را دفع نمى کند، نظير تحکم‌ها و زورگوييهايى که در دنيا از انسانهاى جبار و طاغوتهاى بشرى مشاهده مى کنيم، که با حق و حقيقت بازى مى کنند، آن وقت چطور ممکن است چنين چيز را در حق خداى تعالى تصور کنيم؟ آن هم در روزى که در آن روز عين و اثرى از غير حق و حقيقت نيست و بنا بر اين بايد اين شاهد، معصوم به عصمت الهى باشد، دروغ و گزاف از او سر نزند، به حقايق آن اعمالى که بر طبق آن شهادت مى دهد عالم باشد، نه اينکه صورت ظاهرى عمل را ببيند و شهادت دهد بلکه بايد نيت درونى عامل هر عملى را بداند، و نبايد حاضر و غايب برايش فرق کند، بلکه بايد داناى به عمل حاضر و غايب هر دو باشد همچنانکه در تفسير آيه سوره بقره نيز بدان اشاره نموديم.

و نيز واجب است که شهادتش شهادت به عيان باشد، چون ظاهر لفظ شهيد همين است، و نيز ظاهر قيد (من انفسهم) در جمله مورد بحث اين است که شهادت مستند به حجتى عقلى و يا دليلى نقلى نباشد، بلکه مستند به رؤ يت و حس باشد، شاهد اين معنا هم حکايتى است که قرآن کريم از حضرت مسيح (عليه السلام) نموده و فرموده: (و کنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتنى کنت انت الرقيب عليهم و انت على کل شى ء شهيد) با اين بيان مضمون دو آيه با هم سازگار مى شود، زيرا يکى مى گويد: (و يوم نبعث فى کل امة شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بک شهيدا على هؤ لاء) و ديگرى مى گويد: (و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء على الناس و يکون الرسول عليکم شهيدا) .

برسى و بيان وجه جمع بين مفاد آيات مختلف در مورد شهادت

ظاهر آيه بقره اين است که ميان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و مردمى که وى مبعوث بر ايشان بوده يعنى همه بشر از اهل زمانش تا روز قيامت شهدايى هستند که بر اعمال آنان گواهى مى دهند، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شاهد بر آن شهداء است، و شهادتش بر اعمال ساير مردم به واسطه آن شهداء مى باشد.

و نمى توان توهم کرد که مقصود از (امت وسط) ، مؤمنين، و مقصود از (ناس) بقيه مردمند، و بقيه مردم خارج از امتند، براى اينکه ظاهر آيه سابق در اين سوره که مى فرمود: (و يوم نبعث من کل امة شهيدا ثم لا يؤ ذن للدين کفروا…) اين است که کفار هم از امت مشهود عليه مى باشند) .

و لازمه اين معنا اين است که مراد از امت در آيه مورد بحث جماعتى از اهل يک عصر باشند که يک نفر از شهداء، شاهد بر اعمال آنان باشد، و بر اين حساب امتى که رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بسوى آنها مبعوث شده به امتهاى زيادى تقسيم مى شود.

و قهرا مراد از شهيد هم انسانى خواهد بود که مبعوث به عصمت و شهادت (مشاهده) باشد، همچنانکه قبلا هم گذشت، مؤ يد اين معنا جمله (من انفسهم) است، زيرا اگر مشاهده نداشته باشد، ديگر براى جمله از (خودشان) محلى باقى نمى ماند، همچنانکه براى متعدد بودن شاهد هم لزومى نيست، پس بايد براى هر امتى شاهدى از خودشان باشد، چه اينکه آن شاهد پيغمبر آنان باشد، يا غير پيغمبرشان و هيچ ملازمه اى ميان شهيد بودن و پيغمبر بودن نيست، همچنانکه آيه (و جى ء بالنبيين و الشهداء) نيز آن را تاييد مى کند.

باز بنابراين معنا مراد از کلمه (هؤ لاء) در جمله (و جئنا بک شهيدا على هؤ لاء) شهدا خواهد بود نه عامه مردم، پس شهداء، شهداى بر مردمند، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شاهد بر آن شهداء است، و ظاهر شهادت بر شاهد بودن اين است که آن شاهد را تعديل کند، نه اينکه ناظر بر اعمال او باشد پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شاهد بر مقام شهداء است نه بر اعمال آنان و بهمين جهت لازم نيست رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) معاصر همه شهداء باشد، و از جهت زمان با همه آنان متحد باشد (دقت فرماييد).

و انصاف اين است که اگر اين تقرير را براى آيه نکنيم اشکال و اختلافى که در ميان آيات راجع به شهادت هست رفع نمى شود، مثلا آيه سوره بقره و آيه (ليکون الرسول شهيدا عليکم و تکونوا شهداء على الناس) دلالت دارند بر اينکه مراد از امت، مؤمنين اند، و حال آنکه غير اين دو آيه دلالت دارد بر اينکه مقصود از امت، همه اهل عصرند، آن دو آيه دلالت دارند بر اينکه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شهيد بر شهداء است، و خلاصه ميان او و مردم، شهداى ديگرى هستند، و آيات ديگر بر خلاف آن دلالت دارد، زيرا دلالت دارند بر اينکه بر همه مردم يک شهيد گمارده شده، و او همان پيغمبر مردم، است چون فرض اين است که در اين صورت شهيد هر مردمى پيغمبر آن مردم است، و در اين صورت ديگر قيد (من انفسهم) لغو مى شود، چون پيغمبر هر مردمى هميشه با آن مردم و معاصر ايشان نيست، و نيز آن وقت ديگر شهادت، شهادت زنده نيست، و حال آنکه به دليل آيه مربوط به داستان مسيح، شهيد کسى است که زنده باشد و ببيند، و همچنين اشکالات ديگرى.

(و نزلنا عليک الکتاب تبيانا لکل شى ء و هدى و رحمة و بشرى للمسلمين) - مى گويند اين آيه شريفه استينافى و غير مربوط به سابق خويش است، و در آن قرآن کريم را با صفات برجسته‌اش توصيف مى کند، يک صفت عمومى آن اين است که تبيان براى هر چيزى است .

معناى اينکه قرآن بيان کننده هر چيزى است (تبيانا لکل شىء)

و تبيان - بطورى که گفته شده - به معناى بيان است، و چون قرآن کريم کتاب هدايت براى عموم مردم است و جز اين کار و شانى ندارد لذا ظاهرا مراد از (کل شى ء) همه آنچيزهايى است که برگشتش به هدايت باشد از قبيل معارف حقيقى مربوط به مبداء و معاد و اخلاق فاضله و شرايع الهى و قصص و مواعظى که مردم در اهتداء و راه يافتنشان به آن محتاجند، و قرآن تبيان همه اينها است (نه اينکه تبيان براى همه علوم هم باشد).

و صفت خصوصى آن که مربوط به خصوص مسلمين است که حاضر شده‌اند در برابر حق تسليم شوند اين است که هدايتى است که مسلمين به وسيله آن به سوى صراط مستقيم راه يافته و رحمتى است از ناحيه خداى سبحان به سوى ايشان که به وسيله عمل به آن، به خير دنيا و آخرت رسيده به ثواب خدا و رضوان او نائل ميگردند، و بشارتى است براى ايشان که به ايشان مغفرت و رضوان و بهشتهاى خدا را که در آن نعيم مقيم است نويد مى دهد.

اين آن مطلبى است که مفسرين در اين آيه گفته‌اند، و اين وقتى صحيح است که منظور از تبيان، همان بيان معهود و معمولى، يعنى اظهار مقاصد بوسيله کلام و دلالتهاى لفظى بوده باشد، قرآن کريم با دلالت لفظى به بيشتر از آنچه گفته‌اند دلالت ندارد ليکن در روايات آمده که قرآن تبيان هر چيزى است، و علم (ما کان و ما يکون و ما هو کائن) يعنى آنچه بوده و هست و تا روز قيامت خواهد بود همه در قرآن هست، و اگر اين روايات صحيح باشد لازمه‌اش اين مى شود که مراد از تبيان اعم از بيان به طريق دلالت لفظى باشد و هيچ بعدى هم ندارد که در قرآن کريم اشارات و امورى باشد که آن اشارات از اسرار و نهفته هايى کشف کند که فهم عادى و متعارف نتواند آن را درک نمايد.

و ظاهرا بطورى که از سياق اين آيات که سياق احتجاج بر اصول سه گانه دين، يعنى توحيد و نبوت و معاد است و در اين سياق مکررا مطلب منعطف به آن شده، بر مى آيد که جمله (و نزلنا عليک الکتاب) جمله استينافيه نيست، بلکه حال است از ضمير خطابى که در جمله (جئنا بک) قرار دارد حال چه اينکه حرف (قد) در تقدير بگيريم، و تقدير کلام را (و قد نزلنا) بدانيم و يا تقدير نگيريم، - بنا بر اختلافى که نحويين از بصريها و کوفيها در باره جمله حاليهاى مصدر به فعل ماضى دارند - يعنى در صدر آن فعل ماضى قرار گرفته است.

و معناى آيه چنين است: (و جئنا بک شهيدا على هؤ لاء و الحال انا انزلنا عليک من قبل فى الدنيا الکتاب…) يعنى، ما تو را شاهد بر اينان فرستاديم، در حالى که قبلا يعنى در دنيا کتاب بر تو نازل کرديم، که بيان هر چيزى از امور هدايت، و با آن حق از باطل تشخيص ‍ داده مى شد، پس تو در دنيا اعمال آنان را نظارت نموده، در روز قيامت عليه ظالمين به آن ظلمهايى که کرده‌اند، و براى مسلمين به آن تسليمى که از خود نشان دادند شهادت ميدهى، چون کتاب هدايت و رحمت و بشراى ايشان بود. و تو هم قهرا هادى و رحمت و مبشر ايشان بودى.

بنابراين، صدر آيه به منزله مقدمه است براى ذيل آن، گويا کسى مى گويد: بزودى شهدايى مبعوث مى شوند که عليه مردم شهادت مى دهند به آنچه که کرده‌اند و تو يکى از ايشانى و بهمين جهت نازل کرديم بر تو کتابى که حق را از باطل بيان و مشخص مى کند، تا تو بوسيله آن در روز قيامت عليه ستمکاران به ستمهايى که کردند و کتاب، آن ستمها را معرفى کرده بود شهادت دهى، و بر مسلمانان به اسلامشان که باز قرآن آن را بيان کرده بود (چون هادى و رحمت و بشراى ايشان بود) شهادت دهى، چون تو با داشتن کتاب، هادى و رحمت و مبشر آنان بودى.

و از نکات لطيفى که اين معنا را تاييد مى کند مقارنت کتاب با شهادت در بعضى آيات شهادت است، مانند آيه (و اشرقت الارض ‍ بنور ربها و وضع الکتاب و جى ء بالنبيين و الشهداء) و بزودى ان شاء الله خواهد آمد که مراد از آن کتاب، لوح محفوظ است و در قرآن کريم هم مکرر آمده که قرآن از لوح محفوظ است از آن جمله فرموده: (انه لقرآن کريم فى کتاب مکنون) و نيز فرموده: (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ) .

و شهادت لوح محفوظ هر چند غير از شهادت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است و ليکن هر دو متوقف بر قضاى کتابى است که نازل شده.

بحث روايتى

روايتى در ذيل آيه: (يعرفون نعمة الله ثم ينکرونها...) و جئنا بک شهيدا على هؤلاء)

در الدر المنثور است که ابن ابى حاتم از مجاهد روايت کرده که: عربى بيابانى نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده از او درخواستى کرد حضرت اين آيه را برايش خواند: (و الله جعل لکم من بيوتکم سکنا) اعرابى گفت: بله، حضرت خواندند: (و جعل لکم من جلود الانعام بيوتا تستخفونها) اعرابى گفت: آرى، آنگاه همچنان مى خواندند و او مى گفت آرى، تا رسيدند به اين جمله: (کذلک يتم نعمته عليکم لعلکم تسلمون) اعرابى اين را که شنيد پشت کرد و رفت، لذا دنبال آن اين آيه نازل شد: (يعرفون نعمة الله ثم ينکرونها و اکثرهم الکافرون) .

در تفسير برهان از ابن شهر آشوب از امام باقر (عليه السلام) روايت کرده که در ذيل جمله (يعرفون نعمة الله ثم ينکرونها…) فرمود: مقصود اين است که نعمت ولايت على را به ايشان شناسانيد و به ولايتش دستورشان داد، ولى ايشان بعد از وفات او آن را انکار کردند.

مؤلف: اين روايت از باب تطبيق مصداق بر کلى است مى خواهد بفرمايد: ولايت على هم يکى از نعمتهاى خداست که بعد از شناختن انکار کردند.

و در تفسير عياشى از جعفر بن احمد از ترکى نيشابورى از على بن جعفر بن محمد از برادرش موسى بن جعفر (عليه السلام) روايت کرده که از آن جناب از اين آيه سؤ ال شد (يعرفون نعمة الله…) فرمود: آن نعمت را شناختند و سپس انکارش کردند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و يوم نبعث فى کل امة شهيدا عليهم من انفسهم) از امام صادق (عليه السلام) روايت کرده که فرموده: براى هر عصر و امتى شهيدى است، و هر امتى با امامش محشور مى شود.

مؤلف: ذيل کلام امام همان مضمون آيه (يوم ندعوا کل اناس بامامهم) است.

و در الدر المنثور است که عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم از قتاده نقل کرده‌اند که گفت: خداى تعالى فرموده: (و جئنا بک شهيدا على هؤ لاء) و براى ما نقل کرده‌اند که هر وقت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اين آيه را تلاوت مى فرمود چشمانش اشک ريخت.

مؤلف : از اين قبيل روايات در باب شهادت در روز قيامت بسيار زياد است و ما بعضى از آنها را در ذيل آيه (و کذلک جعلناکم امة وسطا) و بعضى ديگرش را در ذيل آيه (و جئنا بک على هؤ لاء شهيدا) و آيه (و يوم القيمة يکون عليهم شهيدا) ايراد نموديم.

و در الدر المنثور است که ابن مردويه، و خطيب در کتاب تالى التلخيص از براء روايت کرده‌اند که گفت شخصى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از آيه (زدناهم عذابا فوق العذاب) پرسش نمود، فرمود: عقرب هايى است نظير درخت خرماى بلند که ايشان را در جهنم مى گزند.

چند روايت در ذيل جمله: ( تبيانا لکل شىء)

و در کافى به سند خود از عبد الاعلى بن اعين روايت کرده که گفت: من از امام صادق (عليه السلام) شنيدم که مى فرمود: ما متولد شده از رسول خدائيم و در همان حال تولد کتاب خدا را مى دانيم، و در آن کتاب است آغاز خلقت و آنچه که تا روز قيامت خواهد شد، و در آن خبر آسمان و زمين است، خبر بهشت و خبر آتش است، و خبر آنچه تاکنون شده و آنچه که خواهد شد، همه در آن است و من همه را مى دانم، همانطور که کف دست خودم را مى بينم، زيرا خداى تعالى فرموده: در آن کتاب تبيان هر چيزى هست.

مؤلف: آيه شريفه در اين روايت نقل به معنا شده است.

و در تفسير عياشى از منصور از حماد لحام روايت کرده که گفت: امام صادق (عليه السلام) فرمود: ما مى دانيم آنچه که در آسمانها است، و مى دانيم آنچه که در زمين است، و آنچه که در بهشت و آنچه که در آتش است، و آنچه که ما بين آن است حماد مى گويد: من بهت زده به آن حضرت نگاه مى کردم فرمود: اى حماد اين خود در کتاب خداى تعالى است. آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: (و يوم نبعث فى کل امة شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بک شهيدا على هؤ لاء و نزلنا عليک الکتاب تبيانا لکل شى ء و هدى و رحمة و بشرى للمسلمين) آنچه گفتيم همه در کتابى است که تبيان هر چيز است.

و در کافى از عده اى از اصحاب ما شيعه از احمد بن محمد بن سنان از يونس بن يعقوب از حارث بن مغيره و از عده اى از اصحاب شيعه از آن جمله عبد الاعلى و ابو عبيده و عبد الله بن بشير خثعمى روايت کرده که همگى گفته‌اند: از امام صادق (عليه السلام) شنيديم که فرمود: من هر آينه مى دانم آنچه که در آسمانها و آنچه در زمين است و مى دانم آنچه که در بهشت است و مى دانم آنچه را که در آتش است، و مى دانم آنچه تاکنون بوده و آنچه که تا قيامت خواهد بود، آنگاه لحظه اى سکوت کرد سپس احساس نمود که شنوندگان در تعجب شدند و برايشان گران آمد، فرمود: همه اينها را از کتاب خداى عز و جل مى دانم، زيرا خداى تعالى در باره کتابش مى فرمايد: (فيه تبيان کل شى ء) .

و در تفسير عياشى از عبد الله بن وليد روايت مى کند که گفت: امام صادق (عليه السلام) فرمود: خداى تعالى در باره موسى فرموده: (و کتبنا له فى الالواح من کل شى ء) و ما فهميديم که براى موسى همه چيز را ننوشته، (بلکه از همه چيز مقدارى را نوشته) و در باره عيسى فرموده: (لابين لکم بعض الذى تختلفون فيه) و در باره محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده: (و جئنا بک على هؤ لاء و نزلنا عليک الکتاب تبيانا لکل شى ء) . مؤلف: اين روايت را عياشى نيز به سند خود از آن جناب نقل نموده.

کتاب تفسیر المیزان علامه طباطبایی - جلد دوازدهم - قسمت 17

almizan/نحل/آيات_78_تا_89.txt · Last modified: 2024/12/07 17:08 by 127.0.0.1

Donate Powered by PHP Valid HTML5 Valid CSS Driven by DokuWiki