User Tools

Site Tools


almizan:نحل:آيات_112_تا_128

Table of Contents

سوره نحل آیات 112 تا 128

آیات

وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ (112)
وَلَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَهُمْ ظَالِمُونَ (113)
فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَالًا طَيِّبًا وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ (114)
إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلَا عَادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (115)
وَلَا تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلَالٌ وَهَذَا حَرَامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لَا يُفْلِحُونَ (116)
مَتَاعٌ قَلِيلٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ (117)
وَعَلَى الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا مَا قَصَصْنَا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (118)
ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَأَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ (119)
إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلَّهِ حَنِيفًا وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (120)
شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَهَدَاهُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ (121)
وَآتَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (122)
ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (123)
إِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ (124)
ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ (125)
وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ (126)
وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ (127)
إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ (128)

ترجمه آيات

خدا مثلى مى زند دهکده اى که امن و آرام بود و روزيش از هر طرف به فراوانى مى رسيد آنگاه منکر نعمتهاى خدا شدند و خدا به سزاى اعمالى که مى کردند پرده گرسنگى و ترس بر آنها کشيد (112).
و پيغمبرى از خودشان بيامدشان پس او را تکذيب کردند و در آن حال که ستمگر بودند دچار عذاب شدند (113).
از آنچه خدا روزيتان کرده حلال و پاکيزه بخوريد پس اگر خدا را مى پرستيد نعمتهايش را سپاس گزاريد (114).
حق اينست که مردار و خون و گوشت خوک و آنچه نام غير خدا بر آن برده شده براى شما حرام است و هر که ناچار شود، بدون زياده روى و تجاوز، خدا آمرزگار و رحيم است (115).
براى آن توصيف دروغ که زبانهايتان مى کند مى گوييد اين حلال است و اين حرام، تا دروغ به خدا بنديد، کسانى که دروغ به خدا بندند رستگار نمى شوند (116).
تمتعى ناچيز است و عذابى الم انگيز دارند (117).

و براى کسانى که به دين يهوديت در آمدند آنچه را از پيش براى تو نقل کرديم، حرام نموديم، ما ستمشان نکرديم بلکه خودشان به خودشان ستم مى کردند (118).

آنگاه پروردگارت نسبت به کسانى که از روى نادانى بدى کرده و از پى آن توبه نموده و به صلاح آمده‌اند پروردگارت از پى آن آمرزگار و رحيم است (119).
ابراهيم پيشوايى فرمانبر خدا بوده و از مشرکان نبود (120).
سپاس دار نعمتهاى خدا بود که وى را برگزيد و به راه راست هدايتش کرد (121).
در اين دنيا به او نيکى عطا کرديم و هم او در دنياى ديگر از شايستگان است (122).
آنگاه به تو وحى کرديم که آئين معتدل ابراهيم را که از مشرکان نبود پيروى کن (123).
شنبه گرفتن براى کسانى که در مورد آن اختلاف کرده بودند مقرر گشت پروردگارت روز قيامت در باره مطالبى که در آن اختلاف مى کردند، ميانشان داورى مى کند (124).
با فرزانگى و پند دادن نيکو به راه پروردگارت دعوت کن و با مخالفان به طريقى که نيکوتر است مجادله کن که پروردگارت کسى را که از راه او گمراه شده بهتر شناسد و هم او هدايت يافتگان را بهتر شناسد (125).
اگر عقوبت مى کنيد، نظير آن عقوبت که ديده ايد، عقوبت کنيد و اگر صبورى کنيد همان براى صابران بهتر است (126).
صبور باش که صبر کردن تو جز به تاييد خدا نيست غم آنها را مخور و از آن نيرنگها که مى کنند تنگ دل مباش (127).
خدا با کسانى است که تقوى پيشه کردند و کسانى که نيکوکار باشند (128). بيان آيات

بیان آیات

اين دسته از آيات، تتمه احکامى را بيان مى کند که در آيات قبل بود، در اين آيات خوردنيهاى حرام و حلال را بيان نموده از تحريم و تحليل بدعتى و بدون اذن خدا نهى مى کند، و نيز پاره اى از احکام را که براى يهود تشريع شده بود و سپس نسخ شد ذکر نموده، در حقيقت مساله نسخ که در آيه (و اذا بدلنا آية) مکان آية گذشت عطف نموده و اين معنا را خاطر نشان سازد که: آنچه بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شده دين ابراهيم است که بر اساس اعتدال و توحيد بنا شده، و آن احکام طاقت فرسا که در دين يهود بود از دين او برداشته شده است.

و در آخر امر به عدالت در مجازات، و دعوت به صبر و احتساب نموده و با وعده جميل به نصرت و کفايت براى کسانى که تقوى پيشه نموده و احسان کنند آن را خاتمه مى دهد.


مثلى متضمن هشدار نسبت به کفران نعمت و زنهار از عذاب مترتب بر آن

ضرب الله مثلا قرية کانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا…

کلمه (رغد) به معناى عيش فراخ و گوارا و پاکيزه است. و اين مثلى است که خداى تعالى آورده قريه اى را شرح مى دهد که تمامى مايحتاج اهلش را فراهم نموده و اين نعمتها را با فرستادن پيغمبرى برايشان تمام کرده و بحد کمال رسانده است، آن پيغمبر ايشان را به آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان است، دعوت مى کند و آنان به نعمتهاى او کفر مى ورزند و آن فرستاده را تکذيب مى کنند خدا هم نعمتش را به نقمت و عذاب مبدل نمود، و در اين مثل هشدار و زنهار از کفران نعمتهاى خدا است بعد از آنکه ارزانى داشته، و کفر به آيات او است بعد از آنکه نازل کرده.

و در آن زمينه چينى شده براى حلال و حرامهايى که بعدا ذکر مى کند، و از تشريع حکم، يعنى تحليل و تحريم بدون اذن خدا نهى مى فرمايد، همه اينها که گفتيم استفاده اى بود که از سياق آيات کريمه مى شود چون هر يک از اين آيات، نظر به آيه بعدش دارد.

و بعضى گفته‌اند: آيه مذکور مثلى کلى نيست بلکه حکايت حال خصوص مکه است که خدا اهلش را مدت هفت سال به قحطى و گرسنگى مبتلا کرد، چون بعد از آنکه خدا نعمت را برايشان فراخ فرموده بود کفران نمودند و بعد از آنکه پيامبرى برايشان فرستاده بود تکذيبش کردند و به نفرين رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) قافله هايشان مورد غارت و حمله قرار مى گرفت و به غضب خدا دچار مى شد. اين قول را صاحب مجمع البيان به ابن عباس و مجاهد و قتاده نسبت داده است.

و ليکن اشکالى در آن هست و آن اين است که هر چند آيه شريفه قابل تطبيق با مضمون اين روايات است، و ليکن از سياق آيات بر مى آيد که مثلى عمومى باشد به عنوان مقدمه و زمينه چينى براى آنکه گفتيم آورده شده باشد.

پس اينکه فرمود: (ضرب الله مثلا قرية کانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا) سه صفت براى قريه مورد مثل ذکر مى کند که متعاقب همند، چيزى که هست وسطى آنها که مساله اطمينان باشد به منزله رابطه ميان دو صفت ديگر است، چون هر قريهاى که تصور شود وقتى امنيت داشت و از هجوم اشرار و غارتگران و خونريزيها و اسير رفتن زن و بچه شان و چپاول رفتن اموالشان و همچنين از هجوم حوادث طبيعى از قبيل زلزله و سيل و امثال آن ايمن شد مردمش اطمينان و آرامش پيدا مى کنند و ديگر مجبور نمى شوند که جلاى وطن نموده متفرق شوند.

و از کمال اطمينان، صفت سوم پديد مى آيد، و آن اين است که رزق آن قريه فراوان و ارزان مى شود، چون از همه قراء و شهرستانهاى اطراف آذوقه بدانجا حمل مى شود، ديگر مردمش مجبور نمى شوند زحمت سفر و غربت را تحمل نموده براى طلب رزق و جلب آن بسوى قريه خود بيابانها و درياها را زير پا بگذارند و مشقت هاى طاقت فرسايى تحمل کنند.

پس اتصاف قريه به اين سه صفت که عبارت است از: امن و اطمينان و سرازير شدن رزق بدانجا از هر طرف، تمامى نعمتهاى مادى و صورى را براى اهل آن جمع کرده است و بزودى خداى سبحان نعمتهاى معنوى را در آيه بعدى که مى فرمايد: (و لقد جاءهم رسول منهم) بر آن نعمتها اضافه مى فرمايد، پس اين قريه قريه اى است که نعمتهاى مادى و معنوى آن تام و کامل بوده است.

در جمله (فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف) تعبير (انعم الله) که جمع قلت نعمت است، براى اشاره به اصناف سه گانه نعمت، يعنى امنيت و اطمينان و آمدن رزق است و کلمه (اذاقة: چشاندن) استعاره براى رساندن کمى از عذاب است، و چشاندن گرسنگى و ترس مشعر بر اين است که آن خدائى که اين دو را مى چشاند قادر است بر دو چندان کردن و زياد کردن آن به حدى که نتوان اندازه اى برايش تصور کرد، و چگونه قادر نباشد، و حال آنکه او خدايى است که تمامى قدرتها به دست او است.

آنگاه لباس را به گرسنگى و ترس اضافه نموده فرمود: خدا چشانيد به آن قريه لباس ترس و گرسنگى را. و اين تعبير دلالت دارد بر احاطه همانطور که لباس بر بدن احاطه دارد، و اشعار دارد بر اينکه اين مقدار اندک از گرسنگى و ترس که خدا به آنان چشانيد از هر سو بر ايشان احاطه يافت و راه چاره را به رويشان بست، پس چه حالى خواهند داشت در وقتى که خدا بيش از اين، آن را به ايشان بچشاند، زيرا خداى سبحان در قهر و غضبش نامتناهى است، همچنانکه ايشان در ذلت و خوارى نامتناهيند.

سپس در آخر، آيه را با جمله (بما کانوا يصنعون) ختم فرمود، تا دلالت کند بر اينکه سنتى که خدا در مجازات شکر و کفر دارد همچنان پاى بر جا و مجرى است.

بنابر اين معناى آيه اين است که خداى متعال مثلى زده است، و آن مثل قريه اى است که اهلش از هر شرى که جان و عرض و مالشان را تهديد کند در امنيت بودند، و براى روزى، حاجت به پيمودن کوه و دشتى نداشتند، رزق پاک و بسيارى از هر سو بطرف ايشان سرازير بود، اهل اين قريه به اين نعمتهاى الهى کفران کردند، و شکر آن را بجا نياوردند، خدا هم به اندکى از نقمت و عذاب خود گرفتارشان کرد، و آن نقمت اندک، گرسنگى و ترس بود که چون لباس بر آنان احاطه کرد، و اين در قبال کفرانى بود که بطور استمرار به نعمتهاى خدا مى ورزيدند.


و لقد جاءهم رسول منهم فکذبوا فاخذهم العذاب و هم ظالمون

اين آيه نعمت معنوى اهل قريه را خاطر نشان مى سازد، که خدا بر نعمتهاى ماديشان اضافه کرد، و در اين نعمت معنوى صلاح معاش و معادشان بود، چون از کفران به نعمتهاى خدا زنهارشان مى داد، و آثار شوم و شقاوت بار آن را برايشان شرح مى داد، ليکن رسول خود را تکذيب کردند، با اينکه از خودشان بود و او را کاملا مى شناختند و مى دانستند که او به امر الهى دعوتشان مى کند و به راه رشاد و سعادت جدى ايشان را مى خواند، ولى با اين حال ظلم کردند، و لذا عذاب الهى ايشان را بخاطر ظلمشان بگرفت.

و با اين بيانى که براى آيه کرديم نکته قيدهايى که در آيه شريفه اخذ شده روشن مى گردد.


فکلوا مما رزقکم الله حلالا طيبا…

اين جمله تفريع بر معنايى است که از مثل قبلى به دست مى آيد و تقدير آن چنين است: (وقتى حال اين چنين است که در کفران رزق فراوان، عذاب و در تکذيب دعوت انبياء، مجازات است پس از آنچه خدا روزيتان کرده بخوريد در حالى که حلال و طيب باشد، يعنى شما ممنوع از آن نيستيد، بدون دلواپسى بخوريد ولى شکر خدا را بجاى آوريد، اگر او را مى پرستيد.

نکاتى که از آيه: (فکلوا مما رزقکم الله حلالا طيبا) استفاده مى شود

در اين بيان چند نکته به دست مى آيد:

اول اينکه: آيه شريفه در مقام اين است که هر رزق طيبى را حلال کند، پس ديگر جايى براى حرف بعضى از مفسرين نمى ماند که گفته‌اند: (مراد اين است که آنچه خدا از غنيمتها به شما روزى کرده بخوريد، و خلاصه مقصود از رزق طيب غنيمت جنگى و مقصود از جنگ هم جنگ بدر و مقصود از قريه در مثلى که قبلا زده شد شهر مکه است، و مقصود از رسول هم نبى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) و مقصود از عذاب هم همان کشته شدگان صناديد قريش در روز بدر است. هيچ يک از اين احتمالات از لفظ آيه استفاده نمى شود علاوه بر اين سابقا احتمال مکى بودن اين آيات را تاييد کرديم.

دوم اينکه: مراد از حليت و طيب بودن اين است که رزق طورى باشد که طبع بشر از آن محروم نباشد، يعنى طبع آدمى آن را پاکيزه بداند و از آن خوشش آيد، و ملاک حليت شرعى هم همين است، چون حليت شرعى، تابع حليت فطرى است، آرى دين خدا همه‌اش مطابق فطرت است و خداى سبحان انسان را مجهز به جهاز تغذيه خلق کرده، و موجوداتى از زمين مانند حيوانات و نباتات را ملايم با قوام بشر قرار داده، و طبع بشر بدون هيچ نفرتى مايل آنها هست، و چنين چيزى براى او حلال است.

سوم اينکه: جمله (و کلوا) امرى است مقدمى براى جمله (و اشکروا نعمة الله) و يادآورى نعمت، اشاره به سبب حکم است، چون نعمت بودن هر چيزى سبب لزوم و وجوب شکر آن است.

چهارم اينکه: جمله (ان کنتم اياه تعبدون) خطاب به مؤمنين است چون تنها مؤمنين هستند که خدا را عبادت مى کنند، و جز او را نمى پرستند، و قصر مستفاد از جمله که از مقدم آوردن مفعول بر فعلش استفاده مى شود قصر قلب است (که معنايش در پاورقى مجلدات ديگر اين کتاب گذشت) و غير مؤمنين، يعنى مشرکين، خدا را نمى پرستند، بلکه بتها و آلهه را مى پرستند بعضى از مفسرين خطاب آيه را متوجه به مشرکين نموده ادعا کرده‌اند که: مراد از عبادت در جمله (ان کنتم اياه تعبدون) اطاعت است، و يا معنا اين است که اگر اين پندار شما که مى گوييد ما در عبادت آلهه، عبادت خدا را منظور داريم صحيح است پس شکر خداى را بجاى آوريد، و ليکن هيچ يک از اين دو احتمال دلچسب نيست و به آيه معناى صحيحى نمى دهد، زيرا اولا - عبادت را به معناى اطاعت گرفتن قرينه مى خواهد و در آيه قرينه و شاهدى نيست، و ثانيا - مشرکين اصلا خداى را حتى در ضمن عبادت آلهه هم نمى پرستند، بلکه او را از عبادت خود منزه مى دانند، چون خدا اجل از اين است که دست ادراکهاى بشرى به او برسد و يا توجهى بسويش منتهى گردد.

بنا بر اين که گفتيم خطاب در آيه به مؤمنين است مثلى هم که در آيه زده شده براى مؤمنين خواهد بود، و نيز خطابه اى تشريعى که در آيات قبل و بعد است همه متوجه ايشان است. بعضى گفته‌اند: خطاب متوجه عموم مردم از مؤمن و کافر است. و ليکن بنا بر اين، تطبيق آن بر آيات خالى از زحمت نيست، هر چند که اشکالش کمتر از آن است که خطاب مخصوص مشرکين باشد.


انما حرم عليکم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اهل لغير الله به و من اضطر غير باغ و لا عاد فان الله غفور رحيم

گفتار در معناى اين آيه در سوره بقره آيه 173 و در سوره مائده آيه 3 و در سوره انعام آيه 145 گذشت.

مفاد اين آيه با چند عبارت مختلف در چهار جاى قرآن يعنى دو سوره انعام و نحل که هر دو مکى است و يکى در اوائل بعثت نازل شده و ديگرى در اواخر توقف رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در مکه و در دو سوره بقره و مائده که در اوائل هجرت به مدينه و اواخر آن نازل شده ايراد شده، و اين آيه بطورى که بعضى از مفسرين گفته‌اند: دلالت دارد بر انحصار محرمات در همين چهار تايعنى مردار و خون و گوشت خوک، و آنچه براى غير خدا ذبح شود.

و ليکن با مراجعه به سنت، به دست مى آيد که محرمات ديگرى غير اين چهار حرام که اصل در محرماتند نيز هست، که رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به امر پروردگارش که فرمود: (ما آتيکم الرسول فخذوه و ما نهيکم عنه فانتهوا) بيان نموده است، بعضى از روايات دال بر اين معنا نيز در سابق گذشت.


و لا تقولوا لما تصف السنتکم الکذب هذا حرام و هذا حلال لتفتروا على الله الکذب…

لفظ (ما) در جمله (لما تصف) مصدريه است، و کلمه (کذب) مفعول تصف است، يعنى به سبب وصف زبانهاى خود و به خاطر افتراء و دروغ بر خدا، نگوئيد اين حرام است و اين حلال.

نهى از بدعت در دين در اين آيه

و اينکه در سابق گفتيم - بنا بر اينکه سياق مؤ يد اين است - که خطابه اى اين آيات، متوجه مؤمنين است، اين احتمال را تاييد مى کند که مراد از جمله مورد بحث نهى از بدعت در دين باشد، يعنى چيزى از حلال و حرام داخل در دين مکنيد و چيزى که از دين نباشد و به وسيله وحى نرسيده باشد در ميان جامعه باب مکنيد زيرا اين، افتراء به خداست هر چند که بابکننده‌اش آن را به خدا نسبت ندهد.

توضيح مطلب اين است که دين در عرف و اصطلاح قرآن، همان سنتى است که در زندگى جريان دارد، چنانچه در جمله (يصدون عن سبيل الله و يبغونها عوجا: از راه خدا باز مى داشتند و طلب مى کردند انحراف آن را) و نظاير آن تکرار شده، پس دين، يعنى آن سنتى که بايد در جامعه عملى شود، بطور کلى براى خداست، و هر کس چيزى بر آن اضافه کند در حقيقت به خدا افتراء بسته هر چند از اسناد آن به خدا سکوت کند، و يا حتى به زبان اين اسناد را انکار نمايد.

بيشتر مفسرين گفته‌اند که: مراد از اين آيه نهى از حرامهائى چون خون و مردار و ذبيحه براى غير خدا است که مشرکين آن را حلال مى دانستند، و نيز نهى از تحريم حلالهايى چون (بحيره) و (سائبه) و غير آن دو است، و ليکن همانطور که گفتيم سياق کلام آن را نمى کند.

سپس خداى متعال در مقام تعليل نهى خود فرمود: (ان الذين يفترون على الله الکذب لا يفلحون) سپس به نوميدى آنان از رستگارى اشاره نموده فرمود: (متاع قليل و لهم عذاب اليم) .


و على الذين هادوا حرمنا ما قصصنا عليک من قبل…

مراد از جمله (ما قصصنا عليک من قبل: آنچه برايت قبلا شرح داديم) - بطورى که گفته شد - همان تحليل و تحريمى است که خداى تعالى در سوره انعام براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بيان کرده و فرموده بود: (و على الذين هادوا حرمنا کل ذى ظفر…) که بطور يقين قبل از سوره نحل نازل شده بوده.

تحريم طيبات براى بنى اسرائيل ناشى از ظلم خودشان و عقوبت خدا در برابر عصيان آنان بوده است

و اين آيه در حقيقت در مقام دفع اشکالى است که ممکن است بشود، و در آن عطفى است بر مساله نسخ که سابقا گذشته بود. گويا گوينده اى گفته است، حال که محرمات از خوردنيها منحصر به چهار حرام مذکور يعنى مردار و خون و گوشت خوک و ذبيحه براى غير خداست، و از اين چهار چيز گذشته، هر چيز ديگرى حلال است پس اين همه حرامها که قبلا بر بنى اسرائيل حرام شده بود چيست آيا اين ظلم بر ايشان نبوده؟

لذا در جواب فرموده: (اگر ما اينها را قبلا بر بنى اسرائيل حرام کرده بوديم ظلمشان نکرديم بلکه ايشان خودشان به خود ظلم کردند و ما به کيفر ظلمشان بعضى چيزها را بر آنان حرام کرديم، به اين معنا که همين چيزها براى آنان حلال بود و ليکن چون پروردگار خود را عصيان نمودند لذا به عنوان عقوبت، آنها را برايشان تحريم کرديم، همچنانکه در جاى ديگر مى فرمايد: (فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم….) و اگر بعد از آن عصيان، بسوى پروردگار خود رجوع نموده از نافرمانى توبه مى کردند، خدا هم از ايشان مى گذشت و دوباره همان حرامها را برايشان حلال مى کرد، که او آمرزگار و رحيم است پس روشن شد که آيه شريفه متصل به ما قبل خود و داستان تحليل و تحريم است، و گويا جوابى از سؤ ال مقدر است، و ما بعد آن که مى فرمايد: (ثم ان ربک للذين عملوا السوء…) متصل به آن و متمم مضمون آن است.


در مغفرت و رحمت الهى بسوى همگان باز است

ثم ان ربک للذين عملوا السوء بجهالة ثم تابوا من بعد ذلک و اصلحوا ان ربک من بعدها لغفور رحيم

کلمه (جهالت) و (جهل) در معنا يکى است که در اصل در مقابل علم بوده، ليکن جهالت در بسيارى از موارد، در معناى عدم انکشاف تام واقع، استعمال مى شود، هر چند که شخص بطور کلى خالى از علم نباشد، خلاصه آن کسى را هم که بطورى که تکليف بر او صحيح باشد علم دارد ولى واقع بطور کامل برايش مکشوف نيست جاهل مى گويند، مانند کسى که مرتکب محرمات مى شود با اينکه مى داند حرام است و ليکن هواهاى نفسانى بر او غلبه نموده به معصيت وادارش مى کند، و نمى گذارد که در حقيقت به اين مخالفت و عصيان و عواقب وخيم آن بينديشد، بطورى که اگر اجازه‌اش مى داد و بطور کامل بصيرت مى يافت هرگز مرتکب آنها نمى شد، چنين کسى را هم جاهل مى گويند با اينکه علم به حرام بودن آن کارها دارد، و ليکن حقيقت امر برايش پنهان است.

مراد از جهالت در آيه مورد بحث همين معنا است، زيرا اگر به معناى اول يعنى نادانى مى بود، و آن عمل سوء که در آيه آمده حکم و يا موضوعش براى آنان مجهول بود ديگر ارتکاب آنها معصيت نمى شد تا محتاج به توبه و آمرزش و رحمت باشند.

و اين آيه همانطور که قبلا نيز اشاره شد به ما قبل خود متصل، و متمم مضمون آن است بنا بر اين، معناى مجموع دو آيه چنين مى شود: ما در تحريم طيباتى که بر بنى اسرائيل حرام کرديم، بر ايشان ظلم ننموديم، بلکه خود آنان بودند که به خويشتن ظلم کردند، چون مرتکب معصيتها گشته و بر آنها اصرار ورزيدند، و اين اصرار بر گناه نتيجه‌اش تحريم حلالهايشان شد، و بعد از همه اينها، باب مغفرت و رحمت به روى همه باز است و خدا نسبت به کسانى که از روى جهالت عمل سوء انجام مى دهند (عمل سوء به معناى عمل بد است) و سپس توبه نموده خود را اصلاح مى کنند تا آنجا که توبه شان پاى بر جا مى شود، خدا نسبت به آنان آمرزگار و رحيم است، و اگر توبه را در اول، مقيد به اصلاح نموده و سپس در آخر ضمير را به توبه تنها برگردانده و فرموده: (من بعدها: بعد از توبه) و نفرموده: (من بعدهما: بعد از توبه و اصلاح) براى اين بوده که دلالت کند بر اينکه شمول مغفرت و رحمت تنها از آثار توبه است، نه توبه و اصلاح.

و اگر توبه را مقيد به اصلاح کرد براى اين بود که توبه شان معلوم شود و هويدا گردد، که راستى توبه کرده‌اند، و جدا از راه خطا و گناه برگشته‌اند، و توبه شان صرف صورت و حالى از معنا نبوده است.

و جمله (ان ربک من بعدها) که در ذيل آيه است، خلاصه اى است براى مفصلى که در صدر آيه گذشت که فرمود: (ان ربک للذين…) و فائده اين خلاصه گيرى، نگهدارى فهم شنونده است از اينکه دچار تشويش و گمراهى گردد، و نيز اظهار عنايت است به اينکه مغفرت و رحمت همواره بعد از توبه است نظير آيه اى که گذشت و مى فرمود: (ثم ان ربک للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربک من بعدها لغفور رحيم)


ان ابراهيم کان امة قانتا لله حنيفا و لم يک من المشرکين

اين آيه و ما بعدش به آيات حصر محرمات اکل در چهار چيز و حلال کردن غير آن متصل است، و به عبارت ديگر اين آيه تا آخر چهار آيه بعدش به منزله تفصيل مطالب قبل است، گويا گفته شده که اين حال ملت و کيش موسى بود که در آن حرام کرديم بر بنى اسرائيل پاره اى از طيبات را و اما اين کيش و مذهب که ما به تو نازلش کرديم، ملتى است که ابتداء به ابراهيم داديم و او را برگزيده بسوى صراط مستقيمش هدايت نموديم و با آن ملت، دنيا و آخرتش را اصلاح کرديم، ملتى است معتدل و جارى بر طبق فطرت که تنها طيبات در آن حلال و تنها خبائث در آن حرام شده، و با بکار بستن آن خيراتى که ابراهيم بدست آورد، بدست مى آيد.

بيان مراد از اينکه ابرهيم (ع) يک امت بود

کلمه (امة) در جمله (ان ابراهيم کان امة قانتا) بطورى که راغب گفته قائم مقام جماعت در عبادت خدا است، چنانکه مى گويند فلانى خودش به تنهايى يک قبيله است. اين کلام راغب بود که قريب المعناى با روايت نقل شده از ابن عباس است بعضى ديگر گفته‌اند: امت در اينجا به معناى امامى است که به وى اقتداء مى شود. و بعضى گفته‌اند: ابراهيم امتى بوده که تا مدتى يک فرد داشته و آنهم خودش بوده، چون تا مدتى غير از آن جناب فرد ديگرى موحد نبوده است.

ذکر اوصاف ابراهيم (ع) که آثار تدين به دين خنيف او است

(قانتا لله حنيفا و لم يک من المشرکين) : کلمه (قانت) از قنوت است که به معناى اطاعت و عبادت و يا دوام در آن دو است، و کلمه (حنيف) از حنف است که به معناى ميل از دو طرف افراط و تفريط، به طرف وسط و اعتدال است.


شاکرا لانعمه اجتبيه و هديه الى صراط مستقيم

(اجتباء) از ماده (جبايه) است که به معناى جمع آورى کردن است، و اجتباء خدا انسان را به اين معنا است که او را خالص براى خود سازد و از مذهب هاى مختلف جمع آوريش نمايد، و در اينکه بعد از توصيفش به شکر نعمت بدون فاصله کلمه اجتباء را آورد اشعار به اين است که شکر نعمت، علت اجتباء بوده است و اين تفسير آنچه را که ما در سوره اعراف براى آيه (و لا تجد اکثرهم شاکرين) کرديم تاييد مى کند، زيرا در آنجا گفتيم حقيقت شکر اخلاص در عبوديت است.


و آتيناه فى الدنيا حسنة و انه فى الاخرة لمن الصالحين

مقصود از (حسنه در دنيا) معيشت نيکو است، و ابراهيم (عليه السلام) داراى ثروتى فراوان و مروتى عظيم بوده، ما در تفسير سوره يوسف در ذيل آيه ششم و نيز در معناى هدايت و صراط مستقيم در تفسير سوره فاتحه و در معناى آيه (و انه فى الاخرة لمن الصالحين) بحثهاى مفصلى داشتيم به آنجا مراجعه شود.

و در اينکه ابراهيم (عليه السلام) را به صفات مذکور توصيف فرموده اشاره به اين است که اين صفات آثار نيک اين دين حنيف است، اگر انسان به اين دين در آيد، او را به تدريج به راهى مى اندازد که ابراهيم (عليه السلام) را بدان انداخت.


ثم اوحينا اليک ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا و ما کان من المشرکين

در اين آيه دو صفت را از ابراهيم (عليه السلام) دوباره آورده، و اين تکرار براى اشاره به اين است که نسبت به آن دو صفت عنايت بيشترى داشته است.


معناى آيه (انما جعل السبت على الذين اختلفوا فيه...) و مقصود از اختلاف يهود درسبت

انما جعل السبت على الذين اختلفوا فيه….

در مفردات گفته: کلمه (سبت) در اصل به معناى قطع است، و از همين جهت به قطع سير، مى گويند سبت السير، و نيز سبت الشعر، تراشيدن مو است، و سبت الانف، بريدن بينى از ته است بعضى گفته‌اند: خداى تعالى روز شنبه را بدين جهت سبت خوانده. که خداوند خلقت آسمانها و زمين را در روز يک شنبه شروع کرد و شش روز طول کشيد روز هفتم که همان شنبه مى شود عمل خود را قطع کرد، و بدين جهت روز شنبه را سبت خوانده.

و جمله (سبت فلان) به اين معنا است که فلانى وارد در شنبه شد و در جمله (يوم سبتهم شرعا) بعضى گفته‌اند يعنى روز قطعشان از عمل، و در معناى جمله (و يوم لا يسبتون) بعضى گفته‌اند روزى که عمل را قطع نمى کنند، و بعضى گفته‌اند روزى که در شنبه نيستند و هر دو جمله اشاره است به يک حالت و جمله (انما جعل السبت) معنايش اين است که: اگر ترک عمل در شنبه مقرر شد (و جعلنا نومکم سباتا) يعنى خواب شما را قطع عمل قرار داديم، و اين اشاره است به صفتى که در باره شب آورده و فرموده بود: (لتسکنوا فيه: تا در آن آرامش گيريد) .

پس مراد از سبت بطورى که وى گفته، خود روز است ليکن معناى قرار دادن آن، قرار دادن ترک عمل در آن و تشريع اين ترک است، ممکن هم هست مراد از آن، معناى مصدرى باشد نه روزى که در آن اين معنا جعل شده، کما اينکه ظاهر آيه (تاتيهم حيتانهم يوم سبتهم شرعا و يوم لا يسبتون لا تاتيهم) همين است، بهر حال طبع کلام اقتضاء ميکرد که بفرمايد: (انما جعل السبت للذين) تا نوعى اختصاص و ملکيت را افاده کند و بفهماند که خدا در هر هفته يک روز را براى آنان تعطيل قرار داده، تا از عمل دست بکشند و به عبادت پروردگار خود بپردازند، و آن روز شنبه است همچنانکه براى مسلمين در هفته يک روز را قرار داده تا در آن براى عبادت و نماز اجتماع کنند، و آن روز جمعه است.

ولى اينطور نفرمود، بلکه کلمه (جعل) را با لفظ (على) متعدى کرده نه با لفظ لام، با اينکه لفظ (على) تکليف و تشديد را مى رساند مثلا مى گويند: (لى عليک دين: براى منست بر ضرر تو قرضى) يعنى تو به من بدهکارى، و يا مى گويند: (هذا عليک لا لک: اين بر ضرر تو است نه بنفع تو) و اين بدان جهت بود که بفهماند، تعطيلى روز شنبه در يهود به منظور آسايش آنان نبود، بلکه ابتلاء و امتحانى بوده و لذا مى بينيم که بالا خره تشريع اين حکم منجر به لعنت طائفه اى از ايشان و مسخ شدن طايفه ديگرشان شد که در سوره بقره آيه 65 و در سوره نساء آيه 47 بدان اشاره شده است، بنا بر اين مناسب‌تر اين است که بگوييم مراد از جمله (اختلفوا فيه) اختلاف در سبت، بعد از تشريع آن باشد، زيرا بنى اسرائيل در باره آن اختلاف نموده عده اى تشريع آن پذيرفته و عده اى رد کردند، دسته سومى حيله بکار بردند که در سوره بقره و نساء و اعراف به حيله آنان و داستانشان اشاره شده است، نه اينکه مراد از اختلافشان در آن، قبل از تشريع آن باشد چنانچه در بعضى روايات آمده که اول پيشنهاد شد که در هر هفته يک روز براى عبادت تعطيل کنند آنگاه آن روز را جمعه قرار دادند، و بهمين خاطر اختلاف در گرفت بخاطر رفع اختلاف شنبه را قرار دادند.

و معناى آيه اين است که: (جز اين نيست که روز سبت قرار داده شد و يا يک روز در هفته براى عبادت تعطيل شد بمنظور تشديد و آزمايش يهود که بعد از تشريع آن اختلاف کردند، يک دسته قبولش کردند، و يک دسته ديگر آن را رد نمودند، دسته سوم در ظاهر به قبول آن تظاهر نموده و در خفا، براى اشتغال به ماهيگيرى حيله نمودند پروردگار تو در روز قيامت ميان آنان در آنچه اختلاف مى کردند حکم خواهد نمود) .

بنا بر اينکه معنا چنين باشد وزان آيه وزان آيه قبلى مى باشد که مى فرمود: (و على الذين هادوا حرمنا…) که گفتيم در معناى جواب از سؤ ال مقدر و معطوف بر داستان نسخ است که قبل از اين گفتگويش در ميان بودو تقدير آن چنين است، اما قرار دادن سبت براى يهود به نفع نبود بلکه عليه ايشان بود تا خدا امتحانشان کند و برايشان تنگ بگيرد، همچنانکه نظاير اين آزمايش و به حساب چوبکارى در آنان زياد بود، چون مردمى ياغى و متجاوز و متکبر بودند و کوتاه سخن اينکه آيه شريفه ناظر به اعتراضى است که يهود بر تشريع بعضى احکام غير فطرى در دين خود و نسخ آن در اين شريعت کردند، و اگر اين مطلب را ضميمه آيه اى که قبلا در باره يهود بحث مى کرد و مى فرمود: (و على الذين هادوا حرمنا…) ننمود براى اين بود که مساله سبت با سنخ مساله تحليل طيبات و استثناء غذاهاى حرام مغاير است، قبلا هم فهميديد که آيه: (و على الذين هادوا) تا جمله (و ما کان من المشرکين) که هفت آيه ميباشند کلامى است متصل و تمام که به آيه مورد بحث متصل گشته و آن هشتمى آنها شده است.

از اينجا جواب اعتراضى که شده روشن مى شود، و اعتراض اين است که وسط قرار گرفتن داستان سبت ميان آيه (ثم اوحينا اليک…) که رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را امر به پيروى از ملت ابراهيم مى کند و آيه (ادع الى سبيل ربک…) نظير فاصله شدن ميان درخت و پوست درخت است.

و حاصل جواب اين شد که گفتيم: آيه (ثم اوحينا اليک ان اتبع ملة ابراهيم…) جزء آخر سياق قبلى است، و آيه (انما جعل السبت) مربوط و متصل به مطالب قبل آن است، و اما آيه (ادع الى سبيل ربک…) مطلب تازه اى را بيان مى کند، و آن دستور به دعوت بسوى راه خداست، بعنوان خطاب و هيچ ربطى به ملت ابراهيم و کيش وى ندارد تا بگوييد به آيه پيروى ملت ابراهيم متصل است، و مساله سبت در ميان آن دو بيگانه است، هر چند که راه خدا به عينه همان ملت ابراهيم است، و ليکن براى الفاظ حکمى است، و براى معانى حکمى ديگر (دقت بفرمائيد).

کتاب تفسیر المیزان علامه طباطبایی - جلد دوازدهم - قسمت 19

وجوهى که مفسرين درباره اختلاف مذکور در آيه گفته‌اند

مفسرين در بيان اختلاف مذکور در آيه اختلاف عميقى دارند، بعضى از ايشان گفته: مراد از آن، اين است که خداوند مساله سبت را گوشمالى کسانى قرار داد که با پيغمبرشان بر سر تعظيم جمعه اختلاف نموده، از آن اعراض کردند، و شنبه را براى خود روز عبادت گرفتند، خدا هم همان شنبه را براى آنان مايه تشديد کرد. پس بنا به گفته اين مفسر اختلاف مزبور قبل از جعل بوده نه بعد از آن، و چه بسا کلمه (فى) را به معناى لام و براى تعليل دانسته و آيه را چنين معنا کرده: (اين است و جز اين نيست که سبت قرار داده شد بر کسانى که به علت آن اختلاف کردند) .

بعضى ديگر گفته‌اند: اختلاف به معناى مخالفت است، چون يهوديان در مساله سبت مخالفت پيغمبر خود کردند، نه اينکه اختلاف کرده باشند. عده اى ديگر گفته‌اند: خداوند مامورشان کرده بود که جمعه را روز عبادت بگيرند، و ليکن معلوم نکرده بود که جمعه چه روزى است، و تعيين آن را به اجتهاد خود آنان واگذار کرده بود، آنگاه احبار ايشان (پيشوايان يهود) در تعيين آن اختلاف کردند و خدا هم هدايتشان نکرد در نتيجه شنبه را براى خود تعيين نمودند.

بعضى ديگر گفته‌اند: مراد اين است که در ميان خود در باره شان سبت اختلاف کردند، بعضى گفتند: از روز جمعه محترمتر است و بعضى جمعه را افضل از آن دانستند. و همچنين اقوالى ديگر که ريشه همه آنها مطالبى است که در خصوص قصه سبت يهود رسيده است.

و خواننده به خوبى مى داند که هيچ يک از اين اقوال با لفظ آيه سازگارى و آنطور که بايد انطباق ندارد، پس ناگزير بايد وجهى را که گذشت بپذيريم.


ادع الى سبيل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن…

شکى نيست در اينکه از آيه استفاده مى شود که اين سه قيد، يعنى (حکمت) و (موعظه) و (مجادله) ، همه مربوط به طرز سخن گفتن است، رسول گرامى مامور شده که به يکى از اين سه طريق دعوت کند که هر يک براى دعوت، طريقى مخصوص ‍ است، هر چند که جدال به معناى اخصش دعوت به شمار نمى رود.

معناى (حکمت) ، (موعظه) و (مجادله)

و اما معنى (حکمت) - بطورى که در مفردات آمده به معناى اصابه حق و رسيدن به آن به وسيله علم و عقل است، و اما (موعظه) بطورى که از خليل حکايت شده به اين معنا تفسير شده که کارهاى نيک طورى يادآورى شود که قلب شنونده از شنيدن آن بيان، رقت پيدا کند، و در نتيجه تسليم گردد، و اما جدال بطورى که در مفردات آمده عبارت از سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه جوئى است.

دقت در اين معانى به دست مى دهد که مراد از حکمت (و خدا داناتر است) حجتى است که حق را نتيجه دهد آنهم طورى نتيجه دهد که هيچ شک و وهن و ابهامى در آن نماند، و موعظه عبارت از بيانى است که نفس شنونده را نرم، و قلبش را به دقت در آورد، و آن بيانى خواهد بود که آنچه مايه صلاح حال شنونده است از مطالب عبرت آور که آثار پسنديده و ثناى جميل ديگر آن را در پى دارد دارا باشد.

و جدال عبارت است از: دليلى که صرفا براى منصرف نمودن خصم از آنچه که بر سر آن نزاع مى کند بکار برود، بدون اينکه خاصيت روشنگرى حق را داشته باشد، بلکه عبارت است اينکه آنچه را که خصم خودش به تنهايى و يا او و همه مردم قبول دارند بگيريم و با همان ادعايش را رد کنيم.

بنابراين، اين سه طريقى که خداى تعالى براى دعوت بيان کرده با همان سه طريق منطقى، يعنى برهان و خطابه و جدل منطبق مى شود.

مراد از موعظه حسنه و جدال احسن در آيه: (ادع الىسبيل ربک بالحکمة الموعظة الحسنة جادلهم بالتى هى احسن)

چيزى که هست خداى تعالى موعظه را به قيد حسنه مقيد ساخته و جدال را هم به قيد التى هى احسن مقيد نموده است، و اين خود دلالت دارد بر اينکه بعضى از موعظه‌ها حسنه نيستند، و بعضى از جدالها حسن (نيکو) و بعضى ديگر احسن (نيکوتر) و بعضى ديگر اصلا حسن ندارند و گر نه خداوند موعظه را مقيد به حسن و جدال را مقيد به احسن نمى کرد.

و بعيد نيست تعليلى که در ذيل آيه کرده و فرموده: (ان ربک هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين) وجه تقييد مذکور را روشن کند، و معنا چنين شود:

خداى سبحان داناتر است به حال کسانى که از دين حق گمراه گشتند همچنانکه او داناتر است به حال راه يافتگان، پس او مى داند تنها چيزى که در اين راه مفيد است همانا حکمت و موعظه و جدال است، اما نه هر موعظه و جدال بلکه مراد موعظه حسنه و جدال احسن است.

اعتبار صحيح هم اين معنا را تاييد مى کند، براى اينکه راه خداى تعالى اعتقاد حق و عمل حق است و پر واضح است که دعوت به حق بوسيله موعظه، مثلا از کسى که خودش به حق عمل نمى کند و به آنچه موعظه مى کند، متعظ نمى شود هر چند به زبان دعوت به حق است ولى عملا دعوت به خلاف حق است، همچنين دعوت به حق بوسيله مجادله با مسلمات کاذب خصم، هر چند اظهار حق است، و ليکن چنين مجادله اى احياء باطل نيز هست و يا مى توانى بالاتر از اين بگويى، و آن اين است که چنين مجادله اى احياء حق است با کشتن حقى ديگر، مگر اينکه منظور از چنين مجادله اى صرف مناقضه باشد نه احياء حق.

از اينجا روشن مى شود که حسن موعظه از جهت حسن اثر آن در احياء حق مورد نظر است، و حسن اثر وقتى است که واعظ خودش به آنچه وعظ مى کند متعظ باشد، و از آن گذشته در وعظ خود آنقدر حسن خلق نشان دهد که کلامش در قلب شنونده مورد قبول بيفتد، قلب با مشاهده آن خلق و خوى، رقت يابد و پوست بدنش جمع شود و گوشش آن را گرفته و چشم در برابرش خاضع شود.

و اگر از راه جدال دعوت مى کند بايد که از هر سخنى که خصم را بر رد دعوتش تهييج مى کند و او را به عناد و لجبازى واداشته بر غضبش اندازد بپرهيزد و مقدمات کاذب را هر چند که خصم راستش بپندارد بکار نبندد مگر همانطور که گفتيم جنبه مناقضه داشته باشد، و نيز بايد از بى عفتى در کلام و از سوء تعبير اجتناب کند و به خصم خود و مقدسات او توهين ننمايد و فحش و ناسزا نگويد و از هر نادانى ديگرى بپرهيزد چون اگر غير اين کند درست است که حق را احياء کرده اما همانطور که فهميديد با احياء باطل و کشتن حقى ديگر احياء کرده است، و جدال، از موعظه بيشتر احتياج به حسن دارد، و بهمين جهت خداوند موعظه را مقيد کرده به حسن ولى جدال را مقيد نمود به احسن (بهتر).

وجه ترتيب در ذکر حکمت و موعظه و جدال در آيه و بيان ضعف سخن بعضى مفسرين درباره آن

اين را هم بگوييم که ترتيب در حکمت و موعظه و جدال ترتيب به حسب افراد است، يعنى از آنجايى که تمامى مصاديق و افراد حکمت خوب است لذا اول آن را آورد چون موعظه دو قسم بود:

يکى خوب، و يکى بد، و آنکه بدان اجازه داده شده موعظه خوب است لذا دوم آن را آورد، و چون جدال سه قسم بود، يکى بد، يکى خوب، يکى خوبتر، و از اين سه قسم تنها قسم سوم مجاز بود لذا آن را سوم ذکر کرد، و آيه شريفه از اين جهت که کجا حکمت، کجا موعظه، و کجا جدال احسن را بايد بکار برد، ساکت است و اين بدان جهت است که تشخيص موارد اين سه به عهده خود دعوت کننده است، هر کدام حسن اثر بيشترى داشت آن را بايد بکار بندد.

و ممکن است که در موردى هر سه طريق بکار گرفته شود، و در مورد ديگرى دو طريق و در مورد ديگرى يک طريق، تا ببينى حال و وضع مورد چه اقتضايى داشته باشد.

اين را گفتيم تا معلوم شود اينکه بعضى پنداشته‌اند که ظاهر آيه، امر به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است به اينکه در همه موارد هر سه طريق را بکار گيرد صحيح نيست زيرا آيه دلالت ندارد بر اينکه نسبت به همه موارد و همه مدعوين بايد هر سه طريق را بکار بست، بله در تمامى و مجموع همه مدعوين البته هر سه طريق بکار مى رود.

و نيز تا فساد گفتار بعضى ديگر روشن شود که گفته‌اند: ترتيب در سه طريق مذکور در آيه ترتيب به حسب فهم مردم و استعداد پذيرفتن حق است، بعضى از خواص که داراى دلهايى نورانى و قوى و با استعدادند و حقايق عقلى را زود مى پذيرند و زود و به شدت در برابر مبادى عالى مجذوب گشته، با علم و يقين الفت و انس زيادى دارند دعوتشان بايد از راه حکمت يعنى برهان صورت گيرد.

و بعضى عوام هستند که دلهاى تاريک و استعدادى ضعيف داشته و الفتشان بيشتر با محسوسات است، و دلبستگى شان بيشتر با رسوم و عادات است، چنين کسانى سر و کارى با برهان نداشته، و آن را نمى پذيرند، ولى معاند با حق هم نيستند، اينگونه اشخاص ‍ را بايد با موعظه حسنه به راه آورد.

بعضى ديگر معاند و لجبازند، باطل را سرمايه خود کرده و مى خواهند با آن حق را سرکوب نمايند و از راه مکابره و لجبازى با دهنهايشان نور خدا را خاموش نمايند، مردمى هستند که آراى باطل در دلهايشان رسوخ نموده، تقليد از مذهبهاى خرافى نياکان و اسلاف بر آنان چيره گشته، ديگر نه برهان، آنان را بسوى حق هدايت مى کند و نه موعظه سوقشان مى دهد، اين دسته‌اند که رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مامور شده از راه مجادله آنان را دعوت کند.

وجه فساد اين تفسير اين است که هر چند وجهى دقيق است، و ليکن اين نتيجه را نمى دهد که هر طريق مختص به کسانى باشد که مناسب آن طريقند، زيرا گاه مى شود که موعظه و مجادله در خواص هم اثر مى گذارد، همچنانکه گاهى در معاندين هم مؤ ثر ميافتد و گاه مى شود که مجادله به نحو احسن در باره عوام که الفتشان همه با رسوم و عادات است نيز مؤ ثر مى شود، پس نه در لفظ آيه دليلى بر اين اختصاص داريم، و نه در خارج و واقع امر. و نيز اين را گفتيم تا فساد گفتار بعضى ديگر روشن شود که گفته‌اند: مجادله به نحو احسن اصلا دعوت نيست، بلکه غرض از آن چيز ديگرى است مغاير با دعوت و آن صرف اقناع دشمن و ساکت نمودن او است، تا ديگر نپندارد که سرمايه اى علمى دارد، و نتواند با حق بجنگد، صاحب اين حرف سپس گفته: و لذا مى بينيم که مساله جدال در آيه شريفه عطف به آن دو نشده و نفرموده: (ادع الى سبيل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و الجدال الاحسن) بلکه سياق را بهم زده و جدال را در سياقى ديگر آورده و فرموده: (و جادلهم بالتى هى احسن) .

وجه فساد اين حرف اين است که گوينده آن از حقيقت قياس جدلى غفلت ورزيده زيرا قانع و ساکت نمودن خصم، هر چند نتيجه قياس جدلى است ليکن اين نتيجه دائمى نيست، چه بسا اتفاق، مى افتد اين قياس جدلى از مقدماتى که مقبول و يا مسلم خصم است مرکب مى شود و منظور از آن ساکت نمودن او نيست، مانند قياسهاى جدلى در امور عملى و علوم غير يقينى از قبيل فقه و اصول و اخلاق و فنون ادبيات و مراد، الزام و اسکات هم نيست، علاوه بر اين، اسکات و الزام هم در جاى خود به قدر خود دعوت است همانطور که موعظه دعوت است، تنها صورت آن دو تفاوت مى کند بله اين را قبول داريم که اگر قرآن کريم مجادله به نحو احسن را عطف بر آن دو نکرد، و بخاطر آن سياق را عوض نمود که در مجادله معنايى از منازعه و غلبه بر خصم خوابيده است.


و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين

در مفردات گفته است: (عقوبت) و (عقاب) و (معاقبه) تنها در مورد عذاب بکار مى رود.

و اصل در معناى (عقوبت) همان عقب است که به معناى پاشنه پاى آدمى و دنباله هر چيزى است، و (عاقبت امر) ، آن نتايجى است که در آخر هر چيزى و دنبالش مى آيد، و کلمه (تعقيب) به معناى آوردن چيزى در دنبال چيز ديگرى است، و معاقبت غير، اين است که دنبال عملى که او کرد و تو را ناراحت ساخت عملى کنى که او را ناراحت بسازد که اين معنا با معناى مجازات و مکافات منطبق است.

پس اينکه فرمود: (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم) بطورى که از سياق بر مى آيد خطابش به مسلمين است، و لازمه‌اش اين است که مراد از معاقبت، مجازات مشرکين و کفار باشد، و مراد از جمله (عوقبتم) به عقابى باشد که کفار به مسلمانان کرده‌اند که چرا به خدا ايمان آورده ايد، و چرا خدايان ما را رها کرده ايد؟ و معناى آيه اين مى شود که اگر خواستيد کفار را بخاطر اينکه شما را عقاب کرده‌اند عقاب کنيد رعايت انصاف را بکنيد، و آن گونه که آنها شما را عقاب کرده‌اند عقابشان کنيد نه بيشتر.

و معناى جمله (و لئن صبرتم لهو خير للصابرين) اين است که اگر بر تلخى عقاب کفار بسازيد و در مقام تلافى بر نيائيد براى شما بهتر است، چون اين صبر شما در حقيقت ايثار رضاى خدا و اجر و ثواب او بر رضاى خودتان و تشفى قلب خودتان است، در نتيجه عمل شما خالص براى وجه کريم خدا خواهد بود، علاوه بر اين، گذشت، کار جوانمردان است، و آثار جميلى در پى دارد.


فضيلت صبر بر آزار مشرکين و امر به پيامبر (ص) به اينکه صبر کند و خدا به او صبر داده است

و اصبر و ما صبرک الا بالله…

در اين جمله رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را امر به صبر داده، بشارتش مى دهد که اين نيرو و توانايى که بر صبر دارد و مى تواند اين همه تلخى‌ها را در راه خدا بچشد، از خداى تعالى است، آرى هر امرى وقتى قابل امتثال است که مامور، قدرت بر امتثال آن را داشته باشد، خداى تعالى بعد از امر به صبرش خاطر نشان مى سازد که قدرت بر اين صبر دارى، چون حول و قوه تو همه از پروردگار تو است، پس در اينکه فرمود: (و ما صبرک الا بالله) اشاره بهمين است که غم مخور، خدا تو را بر چنين صبرى نيرو داده است. (و لا تحزن عليهم) - يعنى بحال کفار غم مخور که چرا کافر شدند. تفسير اين معنا سابقا در همين سوره و در غير اين سوره گذشت. (و لا تک فى ضيق مما يمکرون) - ظاهرا مقصود از اينکه فرمود در تنگى مباش اين است که از مکر ايشان حوصله‌ات بسر نرود، آنهم نه اينکه بخواهد بفرمايد، در آينده تنگ حوصلگى مکن بلکه حال و آينده و يا تنها حال منظور است.


ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون

از اين تعبير استفاده مى شود که تقوى و احسان هر يک سبب مستقلى براى موهبت نصرت الهى و ابطال مکر دشمنان دين و دفع کيد آنان هستند، پس مى توان گفت که اين آيه جمله (و لا تک فى ضيق مما يمکرون) را تعليل مى کند و وعده نصرت مى دهد.

و اين سه آيه از نظر مضمون شباهتشان به آيات مدنى بيشتر از شباهت به آيات مکى است، و رواياتى هم از طريق شيعه و هم از طريق سنى وارد شده که اين آيات در هنگام مراجعت از احد نازل شد و بزودى در بحث روايتى ان شاء الله خواهد آمد، هر چند که ممکن است اتصال آنها را به ما قبلش توجيه نمود، چنانکه بعضى از مفسرين توجيه کرده‌اند.

چيزى که در اينجا تذکرش لازم است اين است که آيه شريفه اى که قبل از اين سه آيه بود نسبت به غرض سوره از اين سه آيه جامع‌تر بود، و آيات اين سوره با چشم پوشى از آيه (و الذين هاجروا…) و آيه (من کفر بعد ايمانه) تا آخر چند آيه و آيه (و ان عاقبتم) تا آخر سوره، سياق واحد و متصلى دارند.

بحث روايتى

(روايت در ذيل آيات: (ضرب الله مثلا...) ، (ان ابراهيم کان امة) و (ادعو الى سبيل ربک)

در تفسير قمى در ذيل آيه (و ضرب الله مثلا…) از امام (عليه السلام) نقل کرده که فرمود: (اين آيه در باره قومى نازل شد که نهرى داشتند به نام نهر (ثرثار) و بلاد ايشان بخاطر داشتن آن، بلادى سبز و خرم و پر درآمد بود، بطورى که با خمير، استنجا و خود را تطهير مى کردند، و مى گفتند: خمير نرمتر است و بدن ما را اذيت نمى کند، همين کفران به نعمت خدا و استخفاف به آن باعث شد که خدا نهر ثرثار را خشکانيد، خشکسالى کارشان را به جايى رسانيد که همان خمير خشکيده‌ها را جمع آورى نموده خوردند و بلکه بر سر تقسيم آن دعوا راه انداختند.

مؤلف: اين روايت را کافى نيز به سند خود از عمرو بن شمر از ابى عبد الله (عليه السلام) بطور مفصل آورده، و عياشى هم آن را از حفص و زيد شحام از آن جناب نقل کرده است.

و در الدر المنثور است که ابن مردويه از انس بن مالک روايت کرده که گفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: هيچ بنده اى نيست که امتى به نفع او شهادت دهد مگر آنکه خدا آن شهادت را قبول مى کند، و امت از يک نفر به بالا است، چون خداى تعالى فرموده: (ان ابراهيم کان امة قانتا لله حنيفا و لم يک من المشرکين) .

مؤلف: در تفسير آيات شهادت مطالبى گذشت که با اين حديث ارتباط دارد. و در تفسير عياشى از سماعة بن مهران روايت کرده که گفت: من از امام صادق (عليه السلام) شنيدم که مى فرمود: روزگارى بود که در تمام روى زمين جز يک نفر خدا را پرستش نمى کرد، و اگر غير او فرد ديگرى بود خداوند در آيه (ان ابراهيم کان امة قانتا لله حنيفا و لم يک من المشرکين) او را هم اضافه مى کرد، پس از مدتى خدا او را با پديد آوردن اسماعيل و اسحاق مانوس نموده سه نفر شدند.

مؤلف: اين روايت را کافى هم به سند خود از سماعة از عبد صالح نقل کرده است.

و در الدر المنثور است که شافعى و بخارى و مسلم از ابو هريره روايت آورده‌اند که رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: مائيم آخرون سابقون در روز قيامت، جز اينکه سابقون اولون قبل از ما داراى کتاب شدند، و ما بعد از ايشان صاحب کتاب شديم آنگاه همين روز جمعه بود که برايشان واجب شد تا آن را روز تعطيل و عبادت قرار دهند، ولى در باره آن اختلاف کردند، و خداوند هدايت بسوى آن را به ما موهبت فرمود، مردم هم تابع ما هستند، يهود فردا و نصاراى پس فردا.

مؤلف: مثل اين روايت از احمد و مسلم از ابو هريره و حذيفه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده، ولى در تفسير آيه وارد نشده.

و نيز در آن کتاب است که ابن مردويه از ابى ليلى اشعرى روايت کرده که گفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: به اطاعت پيشوايان تمسک جوئيد و مخالفت نورزيد، زيرا اطاعت آنان اطاعت خدا است، و معصيتشان معصيت خدا است، چون خدا مرا مبعوث کرده تا با حکمت و موعظه حسنه بسويش دعوت کنم، پس هر که با من در اين دعوت مخالفت کند از هالکين خواهد بود، و ذمه خدا و رسول از او برى ء است و هر کس در کارى ولى امر شما شد، بغير آنچه من دعوت مى کنم عمل نمايد لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و جادلهم بالتى هى احسن) از امام نقل کرده که فرمود: جدال احسن قرآن است.

و در کافى از على بن ابراهيم به سند خود از ابى عمرو زبيرى از امام صادق (عليه السلام) روايت کرده که در ذيل آيه (ادع الى سبيل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن) فرمود: به قرآن.

مؤلف: ظاهر اين روايت اين است که تفسير جمله بالتى هى احسن باشد، و حاصلش اين مى شود که جدال احسن را بايد از قرآن آموخت که ادب خدا در آن نشان داده شده.

و در تفسير عياشى از حسين بن حمزه روايت شده که فرمود: من از امام صادق (عليه السلام) شنيدم که مى فرمود: وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ديد که بر سر حمزة بن عبد المطلب چه آوردند گفت: خدايا حمد مخصوص تو است و شکايت هم بسوى تو است، و توئى ياور بر آنچه من مى بينم، آنگاه فرمود: اگر قدرت به دستم بيفتد و بر دشمن ظفر پيدا کنم مثله‌اش مى کنم و مثله مى کنم، و مثله مى کنم در اينجا بود که اين آيه شريفه نازل شد: (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرض کرد: پروردگارا صبر مى کنم صبر مى کنم.

و در الدر المنثور است که ابن منذر و طبرانى و ابن مردويه و بيهقى در دلائل، از ابن عباس روايت کرده‌اند که گفت: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در روزى که حمزه، شهيد و مثله شد فرمود: اگر به قريش ظفر يافتم هفتاد نفرشان را مثله مى کنم، اينجا بود که خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: (و ان عاقبتم…) رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) عرض کرد: پروردگارا صبر مى کنم، پس صبر کرد و از آن پس مثله کردن را ممنوع نمود.

مؤلف: در اين معنا از ابى بن کعب و ابو هريره و غير آن دو از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نيز رواياتى آمده.

پايان يافت و لله الحمد

پایان جلد دوازدهم

almizan/نحل/آيات_112_تا_128.txt · Last modified: 2024/12/07 17:08 by 127.0.0.1

Donate Powered by PHP Valid HTML5 Valid CSS Driven by DokuWiki