Table of Contents
سوره آل عمران آیات 1 تا 6
سوره آل عمران در مدینه نازل شده، و مشتمل است بر دویست آیه
متن آیه
بسم اللّه الرحمن الرحیم
الم (1)
اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ (2)
نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِیلَ (3)
مِنْ قَبْلُ هُدًی لِلنَّاسِ وَأَنْزَلَ الْفُرْقَانَ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَاللَّهُ عَزِیزٌ ذُو انْتِقَامٍ (4)
إِنَّ اللَّهَ لَا یَخْفَی عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ (5)
هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحَامِ کَیْفَ یَشَاءُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (6)
ترجمه آیات
بنام خدای رحمان رحیم، الف - لام - میم (۱)
اللّه که هیچ معبود بحقی جز او نیست حی و قیوم است و وجود تمام عالم به وجود او بستگی دارد (2)
او کتاب را به حق بر تو نازل کرد، در حالی که آن کتاب تصدیق کننده کتب پیشین بود و نیز تورات و انجیل را قبل از قرآن به منظور هدایت مردم و سپس فرقان را نازل کرد (3)
محققا کسانی که به آیات خدا کفر ورزیدند، عذابی شدید دارند و خدا مقتدری است دارای انتقام (4)
محققا هیچ چیز در زمین و آسمان بر خدا پوشیده نیست (5)
او کسی است که شما انسانها را در رحمها به هر طور که بخواهد صورتگری میکند، معبودی به جز او نیست که عزیز و حکیم است (6)
بیان آیات
اشاره به آهنگ کلی سوره مبارکه آل عمران و زمان و موقعیت نزول آن
سوره آل عمران، این مقصود را دنبال میکند که مؤ منین را به توحید کلمه بخواند، تشویقشان کند تا هر چه زودتر یک پارچه شوند، و خود را برای مقابله با دشمنان یعنی یهود و نصارا و مشرکین آماده سازند، باید در مقابل ناملایماتی که میبینند صبر کنند، زیرا موقعیتی بس خطرناک دارند، چون دشمنان مشغول جمع آوری نیرو هستند و در خاموش کردن نور خدا با دست و دهان خود یکدل و یک جهت شدهاند.
این احتمال خیلی به ذهن نزدیک میرسد که سوره آل عمران همهاش یکباره نازل شده باشد، برای اینکه آیاتش که دویست آیه است ظهوری روشن در بهم پیوستگی و انسجام دارد، و از اول تا به آخر متناسب با هم است، و پیداست که همه اغراض آنها بهم مربوط است.
و به همین جهت این احتمال از هر احتمالی دیگر بنظر قویتر میآید، که بگوئیم این سوره وقتی به رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله وسلم) نازل شده که تا حدودی دعوتش جا افتاده بود برای اینکه در بین آیاتش، هم سخنی از جنگ احد، و واقعه مباهله و نفرین کردن با نصارای نجران، و یادی از کار یهود دیده میشود و هم تحریکی نسبت به مشرکین است. و نیز مسلمانان را به صبر میخواند، و دستور میدهد تا یکدیگر را به صبر سفارش کنند، و دست به دست یکدیگر داده وحدتی تشکیل دهند.
و همه اینها موید این معنا است که سوره مورد بحث، در روزگاری نازل شده که مسلمانان، مبتلا به دفاع از حوزه دین بودند، دفاعی که برای آن، همه قوا و ارکان خود را بسیج کرده بودند.
از یک طرف در اثر فتنه جوئیهای یهود و نصارا در داخل جمعیت خود، با درگیریها و فتنه و آشوبها روبرو بودند، فتنه هائی که تشکل آنان را سست میکرد، باید برای خاموش کردن آشوبهای آنان قسمت عمدهای از وقت خود را صرف احتجاج و بگو مگوی با آنان کنند، و از سوی دیگر با مشرکین درگیر بودند، و باید با آنها بجنگند، و همیشه در حال آماده باش بوده و لحظهای امنیت نداشته باشند، چون در آن ایام اسلام در حال انتشار بوده و آوزاهاش همه جا را پر کرده بود، و مردم دنیا چه یهودش و چه مسیحیش و چه مشرکش همه علیه اسلام قیام کرده بودند. از پشت سر این سه طایفه دو امپراطوری بزرگ آنروز دنیا یعنی روم و ایران و غیره نیز چنگ و دندان نشان میدادند.
خدای سبحان در این سوره از حقایق و معارفی که بشر را به سوی آنها هدایت فرموده آن مقداری را که باعث دلگرمی مؤ منین است یادآور میشود تا مؤ منین، هم دلخوش شوند و هم آلودگی شبهات و وساوس شیطانی و تسویلات اهل کتاب از دلهاشان زایل شود، و هم برایشان روشن گردد که خدای تعالی هرگز از تدبیر ملک خود غافل نبوده، و خلق او را عاجز نکردهاند، و اگر دین خود را تشریع نموده و جمعی از بندگانش را بسوی آن دین هدایت نموده، همه بر طبق طریقه و عادت جاریه و سنت دائمی خود بوده، و آن سنت عبارت است از سنت علل و اسباب پس مؤ من و کافر هم طبق همین سنت علل و اسباب زندگی میکنند، یک روز دنیا به کام کافر و روزی دیگر به کام مؤ من است چون دنیا میدان امتحان است، و امروز روز عمل و فردا روز جزا است.
اللّه لا اله الا هو الحی القیوم
بحث پیرامون این آیه، در تفسیر آیه الکرسی گذشت، و حاصل بحث در آنجا این شد که این آیه میخواهد بفهماند که قیام خدای تعالی به ایجاد و تدبیر عالم قیامی اتم است. پس نظام موجودات از هر جهت تحت قیمومت خدای تعالی است، هم نظامی که در اعیان آنها است، و هم نظامی که در آثار آنها برقرار است آنهم نه تنها قیمومت در تاءثیر، نظیر قیمومتی که اسباب طبیعی فاقد شعور در مسببات دارند، بلکه قیمومتی با حیات که مستلزم علم و قدرت است.
پس علم الهی نافذ در همه زوایای عالم است، و هیچ چیز از عالم برای خدا پنهان نیست. قدرت او هم بر همه عالم مسلط است، در هیچ گوشه عالم چیزی واقع نمیشود مگر آنچه او وقوعش را خواسته، و اذن داده باشد.
و به همین جهت دنبال این جمله بعد از دو آیه فرموده: (ان اللّه لا یخفی علیه شی ء فی الارض و لا فی السماء، هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء…) 1).
و با در نظر گرفتن اینکه شش آیه اول سوره، جنبه دورنما برای این سوره دارد، و آنچه در این سوره به تفصیل آمده در این شش آیه به اجمال آمده - و با در نظر گرفتن غرض سوره که قبلا گفتیم - میفهمیم که: آیه مورد بحث، مطالب شش آیه بلکه سراسر سوره را با بیانی کلی آغاز میکند، بیانی که غرض سوره، از همان استنتاج میشود، همچنانکه از دو آیه اخیر یعنی آیه: (ان اللّه لا یخفی علیه…) 2) و آیه (هوالذی یصورکم…) 3) استنتاج میشود.
بنابراین از این شش آیه، آن قسمتی که دورنمای سوره است دو آیه وسط است که میفرماید: (نزل علیک الکتاب - تا جمله - عزیز ذو انتقام).
و بنابراین برگشت معنای آیه به این میشود که فرموده باشد بر مؤ منین واجب است متذکر شوند به اینکه آن خدایی که به وی ایمان آوردهاند، خدایی است واحد در الوهیت. و قائم برخلقت و تدبیر عالم، آن هم قیامی با حیات، پس او هرگز در ملکش مغلوب نمیشود، و چیزی بدون مشیت و اذن او واقع نمیشود.
مؤ منین وقتی متذکر این معانی بشوند آن وقت یقین میکنند که هم او این کتاب را که هادی به سوی حق و فارق و ممیز میان حق و باطل است نازل کرده، و نیز میفهمند که خدای تعالی در فرستادن این کتاب و هدایت خلق به سوی حق و جدا سازی حق از باطل همان روشی را جاری ساخته که در عالم اسباب و ظرف اختیار جاری ساخته است.
پس هرکس به اختیار خود ایمان آورد به پاداش عمل خود میرسد، و هرکس هم کفر بورزد او نیز به کیفر رفتار خود خواهد رسید، برای اینکه خدای سبحان، عزیز و دارای انتقام است.
اما عزیز است: برای اینکه او خدایی است که هیچ معبودی و حاکمی جز او نیست، تا در این جهات حکمی براند، و خدا را در حکمش مقهور خود سازد.
و اما اینکه دارای انتقام است: برای اینکه، اولا امور بندگان بر او پوشیده نیست، و ثانیا هیچ مخلوقی نمیتواند در عمل خود و کفرش از تحت اراده و مشیت او خارج شود.
(تنزیل) بر تدریج نزول دلالت دارد
نزل علیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه
در سابق گفتیم: کلمه (تنزیل) بر تدریج دلالت دارد، همچنان که کلمه (انزال) بر نزول یکپارچه دلالت میکند.
ممکن است شما به گفته ما خرده گرفته و بگویید: همه جا کلمه (تنزیل) به معنای نزول تدریجی نیست، به شهادت اینکه در آیه: (لو لا نزل علیه القرآن جمله واحده) 4) میبینیم که مشرکین صریحا اعتراض میکنند که چرا قرآن یکپارچه بر آنجناب نازل نشده، پس تنزیل در این آیه به معنای نزول دفعی است، نه تدریجی. و در آیه: (ان ینزل علینا مائده) 5) که حواریین عیسی (علیه السلام) از آنجناب تقاضا میکنند تا مائدهای از آسمان برایشان فرستاده شود نیز به این معنا است، چون معلوم است نزول مائده دفعی بوده نه تدریجی، و در آیه شریفه (لو لا نزل علیه آیه) 6) که کلمه (تنزیل) در نزول دفعی یک آیه استعمال شده از این جهت بوده که یک آیه اگر نازل شود دفعتا میشود نه به تدریج، و اگر در آیه (قل ان اللّه قادر علی ان ینزل آیه) 7) کلمه (تنزیل) ظهور در نزول دفعی دارد نه تدریجی، باز به خاطر این است که پاسخ از سؤ ال جمله قبلی است که میگفتند: (لو لا نزل علیه آیه) 8).
و به همین جهت بعضی از مفسرین گفتهاند: بهتر آنست که بگوئیم معنای (نزل علیک الکتاب) 9) انزال بعد از انزال و به عبارت دیگر انزال دفعی است تا این اشکال وارد نشود.
لیکن ما در پاسخ میگوییم: اینکه گفتیم تنزیل به معنای نزول تدریجی است، لازمهاش این نیست که بین نزول یک آیه و آیه دیگر زمان قابل توجهی فاصله شده باشد.
توضیح اینکه: هر مرکبی را از چند جزء ترکیب یافته در نظر بگیریم، وجودش یک نسبت به مجموع و کل اجزا دارد، و یک نسبت به وجود تک تک اجزای خود، اگر نسبتی را که به کل اجزا دارد در نظر بگیریم موجود واحدی خواهد بود، موجودی که نه تدریج میپذیرد و نه تقسیم، و اگر نسبتی را که وجود آن با وجود تک تک اجزایش دارد در نظر بگیریم البته یک چیز، چند چیز خواهد بود، و تدریج هم میپذیرد، همچنان که میبینیم قرآن کریم فرود آمدن باران را هم به (انزال) تعبیر کرده و هم به (تنزیل)، چنانکه فرموده: (انزل من السماء ماء) 10) 11) 12) 13) 14) 15)، و هم فرموده: (و هو الذی ینزل الغیث) 16).
در تعبیر اول نسبت وجود باران با سراسر اجزای آن در نظر گرفته شده و در نتیجه یک امر اعتبار شده، و در تعبیر دوم نسبت وجود باران با اجزای آن که یکی پس از دیگری فرود میآید در نظر گرفته شده، و قهرا یک امر تدریجی اعتبار شده است.
پس منظور از نازل شدن (تدریجی) قرآن، این نیست که بین نزول یک جزء و جزء دیگر، زمانی طولانی فاصله شده باشد و آیاتی که به عنوان نقض و اشکال ذکر شد، گفتار ما را نقض نمیکند، برای اینکه منظور از نزول قرآن (جملة واحدة) در سوره فرقان آیه 32 این است که خوب بود اجزای قرآن بدون وقفه، و پشت سرهم نازل شود، چنان که آیات یک واقعه، پشت سر هم نازل میشده، بدون اینکه فاصله زیادی میان آنها افتاده باشد و این نوع نزول هم نزول تدریجی است.
پس آیه نامبرده گفتار ما را نقض نمیکند و همچنین سایر آیاتی که به عنوان نقض ذکر کردند، هیچیک نقض نیست (داستان مائده نیز ناقض نیست، برای اینکه نزول آن هم به تدریج است، اول باید سفره را انداخت بعد نان و سپس خورش را در آن نهاد (مترجم)) و با این بیان، جواب از بقیه آیاتی که ذکر شده بود روشن میشود.
و اما اینکه بعضی برای دفع نقض نامبرده گفتهاند که: بهتر آنست بگوییم معنای (نزل علیک الکتاب) 17) انزال بعد از انزال و به عبارت دیگر انزال دفعی است علاوه بر اینکه صرف استحسانی است که به هیچ وجه نباید در استعمال لغتها راه یابد، نقضهای نامبرده را جواب نمیگوید، برای اینکه انزال بعد از انزال نیز تنزیل است، یعنی نزول تدریجی است، و باید از آن به تنزیل تعبیر کرد پس این سؤ ال باقی است که چرا فرمود: (لو لا نزل علیه القرآن جملة واحده) 18) و یا فرمود: (ان ینزل علینا مائدة) 19) و یا (لو لا نزل علیه…) 20) 21).
وجه این که قرآن کریم درباره وحی، تعبیر انزال و تنزیل (فرود آمدن) را بکار برده است
و امااین سؤ ال که اصلا چرا قرآن کریم وحی را به تنزیل و انزال که لازمه معنایش فرود آمدن از مکانی والا و یا مقامی والا است تعبیر فرموده؟ جوابش این است که وقتی مقام خدای تعالی بلندترین مقام باشد و آیات قرآنی و یا اوامر و نواهی از آن مقام بسوی بندگان صادر میشود قهرا مقام بندگان مقامی پایینتر خواهد بود، که دستورات الهی در آن مقام مستقر میشود و خدای تعالی مقام خود را بلند و درجات خود را رفیع خوانده، فرموده: (انه علی حکیم) 22).
و نیز قرآن کریم را نازل از ناحیه خود خوانده و فرموده: (و لما جاءهم کتاب من عند اللّه مصدق لما معهم) 23).
پس به این دو اعتبار، یعنی بلندی مقام خدا، و پستی مقام عبودیت، صحیح است که آمدن قرآن از آن مقام به این مقام را نزول خواند.
و به عبارت دیگر، استقرار وحی در قلب شریف رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) را نازل شدن وحی از خدا به آن حضرت دانست. چون خدای تعالی در آیه: (انه علی حکیم) 24) مقام خود را مقامی والا و بلند خوانده، البته در آیه: (و لما جاءهم کتاب من عند اللّه مصدق لما معهم) 25) استقرار وحی در قلب رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) را به آمدن کتاب هم تعبیر کرده است.
و اما اینکه در آیه مورد بحث فرمود: (بالحق) مفسرین در معنای آن گفتهاند: بطور کلی حق و صدق عبارت است از خبر مطابق با واقع، با این تفاوت که چنین خبری را از آن جهت که در مقابلش واقعیتی خارجی و ثابت، وجود دارد حق گویند، و از این جهت که خود خبر مطابق با آن واقعیت خارجی است صدق مینامند.
بنابراین اطلاق کلمه (حق) که به معنای اعیان خارجی و امور واقعی است بر خدای تعالی و گفتن اینکه (خدا حق است) و نیز اطلاقش بر حقایق خارجیه و گفتن اینکه (موجودات خارجی حق هستند) از این بابت است که خبر دادن از خدا و از حقایق خارجیه خبری است مطابق با واقع، و به هر حال مراد از (حق) در آیه شریفه، امر ثابت است، امری است که بطلان نمیپذیرد.
و ظاهرا حرف (با) در کلمه (بالحق) مصاحبت را میرساند، و آیه چنین معنا میدهد که: خدای تعالی کتاب را بر تو نازل کرد نازل کردنی همراه با حق، به طوری که حق از آن جدا نخواهد بود، و همراه بودنش با حق باعث میشود که نه بعدها بطلان عارضش بشود، و نه در حین نزول آمیخته با بطلان باشد. پس این کتاب از اینکه روزی بطلان بر او چیره گردد ایمن است، پس در جمله (نزل علیک الکتاب بالحق) 26) استعاره به کنایه بکار رفته البته مفسرین در معنای حرف (با) وجوهی دیگر ذکر کردهاند که خالی از اشکال نیست.
و اما اینکه فرمود: (مصدقا) تصدیق از ماده صدق است، وقتی گفته میشود من گفتار فلانی را تصدیق کردم، معنایش این است که با آن معامله صدق نمودم و اعتراف دارم که او راست میگوید، و همچنین وقتی گفته میشود: فلان گفتار را تصدیق دارم معنایش این است که به راستی و درستی آن اعتراف کردم.
و مراد از جمله: (لما بین یدیه) 27) 28) 29) کتب آسمانی حاضر در عصر نزول قرآن یعنی تورات و انجیل است، چنانکه در |سوره مائده آیه 48 صریحا بیان کرده که مراد از این جمله، تورات و انجیل است که در هر دو هدایت است.
و این آیه شریفه خالی از دلالت بر این معنا نیست که تورات و انجیلی که آن روز در دست یهود و نصارا بوده، همهاش تحریف شده نبوده بلکه پارهای از مطالب آن همان تورات و انجیل واقعی بوده، که بر موسی و عیسی (علیهماالسلام) نازل شده، اما همه آنها آیاتی که از طرف خدا نازل شده باشد نبوده، بلکه دستخوش سقط و تحریف شده است.
و این نیز مسلم است که تورات و انجیل زمان رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) همین تورات و انجیل چهارگانه (مرقس، یوحنا، متی و لوقا) زمان ما بوده است.
پس قرآن کریم این تورات و اناجیل را فی الجمله نه صد در صد قبول دارد، و نیز به وقوع تحریف، و دست خوردگی آن شهادت داده میفرماید: (و لقد اخذ اللّه میثاق بنی اسرائیل - تا آنجا که میفرماید: و جعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه، و نسوا حظا مما ذکروا به - تا آنجا که میفرماید و من الذین قالوا انا نصاری، اخذنا میثاقهم، فنسوا حظا مما ذکروا به …) 30) که ترجمهاش در همین سوره میآید و در سه جا از این آیه از وقوع تحریف و سقط در تورات و انجیل خبر داده است.
معنای کلمه (تورات) و (انجیل)
و انزل التوریة و الانجیل من قبل هدی للناس
کلمه تورات لغتی است که در زبان عبرانی به معنای شریعت در زبان عربی است، و کلمه (انجیل) به قول بعضی، یونانی و بقول بعضی دیگر در اصل فارسی بوده، و به معنای بشارت است و ما ان شاء اللّه در سوره مائده آن جا که میفرماید: (انا انزلنا التورایه فیها هدی و نور…) 31) بحث مفصلی در باره این دو کتاب خواهیم کرد.
قرآن کریم اصرار دارد که همیشه از کتاب عیسی به لفظ انجیل تعبیر کند نه اناجیل، و نیز اصرار دارد آن یک انجیل را نازل از ناحیه خدا بداند، و با در نظر گرفتن اینکه انجیلها متعدد هستند، و از آنها آنچه قبل از قرآن و در عصر نزول آن در دست مردم موجود بوده چهار عدد بوده 1 - لوقا 2 - مرقس، 3 - متی، 4 - یوحنا.
معلوم میشود از اینها آن انجیلی که از ناحیه خدای تعالی نازل شده یکی بوده باقی انجیلها کتاب آسمانی نبوده، یعنی همه انجیلهای موجود دست خورده و تحریف شدهاند، و بهر حال ذکر تورات و انجیل در آیه مورد بحث یعنی در اول سوره، خالی از نوعی تعریض و کنایه به یهود و نصارا نیست، تعریض و طعنه به اعمالی که کردند، و به سخنانی که در مورد تولد عیسی و نبوت و به آسمان رفتنش زدند.
معنای (فرقان) و موارد استعمال آن در قرآن مجید
و انزل الفرقان
کلمه فرقان بطوری که در صحاح آمده به معنای چیزی است. که میان حق و باطل جدائی بیندازد، ولی دلالت ماده این کلمه اعم است یعنی دلالت بر صرف جدا سازی دارد، چه جدا سازی حق از باطل و چه جدا سازی نخود از کشمش مثلا، و یا هر جدا سازی دیگر، همچنان که میبینیم در قرآن کریم در مورد جدا سازی مردم استعمال شده آنجا که فرموده: (یوم الفرقان یوم التقی الجمعان) 32).
و نیز فرموده: (یجعل لکم فرقانا) 33).
چیزی که هست مطلوب از این جدا سازی در درگاه خدای تعالی حتما امری است که به هدایت برگشت کند، و درباره آن باشد، و جدا سازی مربوط به این مساءله حتما همان جدا سازی بین حق و باطل خواهد بود حق و باطل در عقاید و در معارف، و نیز تعیین اینکه بنده خدا چه وظایفی دارد، و چه چیزهایی جزء وظایف او نیست.
در نتیجه معنای جمله مورد بحث، با مطلق معارف الهیه منطبق میشود، چه معارف اصلی و چه فرعی، چه آنهایی که در کتابش بیان شده و چه آنهایی که به زبان انبیایش جاری گشته، و لذا میبینیم در آیه: (و لقد آتینا موسی و هرون الفرقان) 34) همه آنچه را که بر موسی و هارون نازل کرده فرقان نامیده است.
و نیز در آیه: (و اذ آتینا موسی الکتاب و الفرقان) 35) غیر از کتاب تورات سایر دستورات نازله بر موسی (علیه السلام) را نیز فرقان خوانده است.
و در آیه: (تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا) 36) فرموده: بلند مرتبه است آن خدایی که فرقان را بر بندهاش نازل کرد تا برای همه عالمیان نذیر باشد.
و این فرقان از نظر معنا، با میزان منطبق است، چون در آیه: (لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط) 37) بجای کتاب و فرقان کتاب و میزان را ذکر کرده است.
و نیز این آیه در معنای آیه: (کان الناس امة واحده فبعث اللّه النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بال حق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه) 38) است.
پس میزان مثل فرقان عبارت است از دینی که میان مردم بحق و عدالت حکم میکند، در عین حال معارف و وظایف بندگی را هم در برداشته است (و خدا داناتر است).
ولی بعضی از مفسرین گفتهاند: مراد از فرقان، تنها قرآن است. بعضی دیگر گفتهاند: فرقان هر دلیلی است که میان حق و باطل جدایی میاندازد.
بعضی دیگر گفتهاند: مراد، حجت قاطعی است که رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) علیه کسانی اقامه میکرد که با آن حضرت بر سر عیسی (علیه السلام) احتجاج و مشاجره میکردند، لیکن بهترین وجه همان است که ما ذکر کردیم.
ان الذین کفروا بایات اللّه،… ذوانتقام
کلمه (انتقام) بطوریکه گفتهاند به معنای مجازات بدکاران بر طبق بدکاری آنان است، و لازمه این معنا آن نیست که حتما غرض داغ دل گرفتن هم در بین باشد، چون داغ دل گرفتن از لوازم انتقامهای معمول در بین ما است، نه از لوازم معنای لغوی این کلمه، چون بدی بدکاران در میان ما انسانها باعث منقصت و ضرری برای ما میشود و ما با مجازات بدکار، میخواهیم قلب خود را التیام دهیم، و اگر نمیتوانیم ضرری را که بدکار متوجه ما کرده جبران کنیم، لااقل داغ دلی از وی بگیریم.
و اما خدای عزوجل ساحتش عزیزتر و مقدستر از آن است که از اعمال بندگان بد کارش متضرر شود، و یا العیاذ باللّه نقصی بر او وارد آید، لیکن وعده داده - و وعده او حق است - که بزودی در میان بندگانش به حق قضاوت کند، و اعمال آنان را جزا دهد، اگر خیر است خیر و اگر شر است شر، چنانک ه فرمود: (و اللّه یقضی بالحق) 39).
و نیز فرمود: (لیجزی الذین اساوا بما عملوا و یجزی الذین احسنوا بالحسنی) 40) و چگونه چنین نباشد، با اینکه عزیز علی الاطلاق است، ساحت او منیعتر از آن است که حرمتش هتک شود. دیگران هم گفتهاند، که کلمه عزیز در اصل به معنای امتناع است.
ان الذین کفروا بایات اللّه لهم عذاب شدید…
این آیه از آن جهت که مطلق است یعنی معین نکرده است که مقصود از عذاب شدید چیست، آیا عذاب دنیا است یا آخرت، ممکن است شامل عذاب دنیوی هم بشود. و این خود یکی از حقایق قرآنی است که چه بسا مفسرین از آن غافل مانده، و آنطور که باید پیرامون آن بحث نکردهاند، و این بی توجهی، علتی جز این نداشته که ما چیزی را عذاب نمیشماریم، مگر وقتی که جسم ما را به درد آورد، و متاءلم سازد و یا نقص و یا فسادی در نعمتهای مادی ما پدید آورد. مثلا مال ما را از بین ببرد، و یا یکی از عزیزان ما را بمیراند، یا بدن ما را مریض کند، با اینکه آنچه قرآن در تعلیمات خود از عذاب اراده کرده غیر این است.
گفتاری در اینکه: کلمه عذاب در اصطلاح قرآن به چه معنا است.
شادی و غم، رنج و راحت دائر مدار طرز فکر آدمی است
حال ببینیم از آیات قرآنی، درباره عذاب، چه معنایی را استفاده میکنیم؟ قرآن کریم زندگانی کسانی را که پروردگار خود را فراموش کردهاند هر قدر هم زندگی بسیار وسیعی داشته باشند زندگانی بسیار تنگ و سختی میداند و میفرماید: (و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا) 41).
و باز قرآن کریم مال و اولاد را که در نظر ما نعمت گوارا میآید، عذاب خوانده، میفرماید: (و لا تعجبک اموالهم و اولادهم، انما یرید اللّه ان یعذبهم بها، فی الدنیا و تزهق انفسهم و هم کافرون) 42).
و حقیقت امر همانطور که بیان اجمالی آن در تفسیر آیه: (و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة) 43) گذشت، این است که مسرت و اندوه و شادی و غم و رغبت و نفرت و رنج و راحت آدمی دایر مدار طرز فکر آدمی در مساءله سعادت و شقاوت است.
این اولا، و در ثانی سعادت و شقاوت و آن عناوین دیگری که همان معنا را میرساند، به اختلاف موردش مختلف میشود، سعادت و شقاوت روح، امری است و سعادت و شقاوت جسم، امری دیگر، و همچنین سعادت و شقاوت انسان، امری است و سعادت و شقاوت حیوان امری دیگر، و به همین مقیاس.
سعادت و شقاوت روحی و جسمی، و اینکه افراد بی خدا در هرحال پریشان روز هستند
و انسان دنیاپرست و مادی که هنوز متخلق به اخلاق خدایی نشده و با ادب الهی بار نیامده تنها و تنها کامیابیهای مادی را سعادت میداند، و کمترین اعتنایی به سعادت روح و کامیابیهای معنوی ندارد.
قهرا چنین کسی هرچه زور دارد در این مصرف میکند که مال بیشتر و فرزندان (دغلکارتر) و جاه و مقام منیعتر و سلطه و قدرت بیشتری به دست آورد و در آغاز، راه به دست آوردن خالص و بی دردسر آنها را، آرزو میکند، و این خیال را در سر میپروراند که این امور، تنعم و لذت خالص است. مادام که به دست نیاورده اینطور خیال میکند و از نداشتن آن حسرت میخورد، ولی وقتی بدست میآورد میبیند: نه، آنطور هم که خیال میکرده نیست، اگر یک لذت در آن هست هزار الم و ناراحتی هم همراه دارد، برای اینکه آن طور که میپنداشت کامل به تمام معنا نیست بلکه نواقصی دارد، و رفع همان نواقص، گرفتاریها دارد، و اسبابی میخواهد، در اینجا بشدت، دل به آن اسباب میبندد، ولی وقتی به سراغ اسباب میرود متوجه میشود که آنها هم هیچکاره هستند، در نتیجه یک حسرت دیگر هم از این بابت بر دلش مینشیند. آری او مسبب الاسباب را نیافته و به وی دل نبسته تا همواره و در هر حال دلی آرام، و در برابر هر مصیبتی تسلیتی در داخل جان خود داشته باشد، لذا در برخورد با هر سببی حسرتی دیگر بر دلش مینشیند.
پس افراد مادی و بی خبر از خدای لایزال، در حسرت بسر میبرند، تا چیزی را ندارند از نداشتن آن حسرت میخورند، و وقتی به آن دست مییابند باز متاسف گشته و از آن اعراض نموده چیزی بهتر از آن را میجویند، تا بلکه با به دست آوردن آن عطش درونی خود را تسکین دهند، حال افراد مادی، در دو حال (دارایی و نداری) چنین است.
سعادت و شقاوت از دیدگاه اسلام
و اما قرآن کریم انسان را موجودی مرکب از روحی جاودانی، و بدنی مادی و متغیر میداند، انسان از نظر قرآن همواره با چنین وصفی قرار دارد، تا بسوی پروردگار خود برگردد، در آن موقع است که خلود و جاودانگی آدمی شروع میشود و دیگر دچار زوال (و دگرگونگی) نمیگردد.
پس، از نعمتهای دنیا بعضی مانند علم، تنها مایه سعادت روح آدمی است، و بعضی مانند مال و فرزندی که او را از یاد خدا باز ندارد، مایه سعادت روح و جسم او خواهد بود، آنهم چه سعادت بزرگی.
و همچنین بعضی از حوادث که مایه محرومیت و نقص جسم آدمی است، ولی برای روح جاودانه او سعادت است، مانند شهادت در راه خدا، و انفاق مال و سایر امکانات در این راه، که این نیز از سعادت آدمی است، همچون تحمل نوشیدن دوای تلخ است که دقایقی آدمی را ناراحت میکند ولی مدت طولانی مزاجش را سالم میسازد.
و اما آنچه که خوش آیند جسم و مضر به روح آدمی است، مایه شقاوت آدمی و عذاب او است، و قرآن کریم اینگونه اعمال را که تنها لذت جسمانی دارد، متاعی قلیل خوانده، که نباید به آن اعتنا کرد. و در این باره فرموده است: (لا یغرنک تقلب الذین کفروا فی البلاد، متاع قلیل ثم ماویهم جهنم و بئس المهاد) 44).
و همچنین هر چیزی که مضر به روح و جسم، هر دو است، قرآن آنرا نیز عذاب خوانده همچنان که خود مادیین هم آنرا عذاب میشمارند.
اما قرآن آنرا از جهتی، و مادیین از نظری دیگر عذاب میدانند. قرآن آنرا از این نظر عذاب میداند که مایه ناراحتی روح است، و مادیین از این نظر عذاب میدانند که مایه بدبختی و ناراحتی بدن است، نظیر انواع عذابهایی که بر امتهای گذشته نازل شده.
و قرآن در این باره میفرماید: (المتر کیف فعل ربک بعاد؟ ارم ذات العماد، التی لم یخلق مثلها فی البلاد، و ثمود الذین جابوا الصخر بالواد، و فرعون ذی الاوتاد، الذین طغوا فی البلاد، فاکثروا فیها الفساد، فصب علیهم ربک سوط عذاب، ان ربک لبا لمرصاد) 45).
سعادت و شقاوت موجودات با شعور، بستگی به شعور و اراده آنها دارد چون ما یک امری را که در نظر دیگران لذیذ است ولی ما لذت آنرا احساس نمیکنیم، سعادت خود نمیدانیم، همچنانکه امری را که برای دیگران الم انگیز است ولی ما از آن احساس الم و ناراحتی نمیکنیم، شقاوت نمیشماریم.
از همینجا روشن میشود، روشی که قرآن در مساءله سعادت و شقاوت طی کرده غیر از آن روشی است که مادیین پیش گرفتهاند، و انسان فرو رفته در مادیات هم اگر بخواهد زندگیش گوارا شود باید از مکتبی پیروی کند که سعادت حقیقی را سعادت بداند، و شقاوت حقیقی را شقاوت بداند، چون قرآن آنچه واقعا سعادت است سعادت میداند، و آنچه براستی شقاوت است شقاوت میخواند.
قرآن به پیروان خود تلقین میکند که دل، به غیر خدا نبندند، و به آنان این باور را میدهد که تنها مالکی که مالک حقیقی هر چیز است خدا است، هیچ چیزی جز بوسیله خدا روی پای خود نمیایستد، (چنین کسی اگر دوا میخورد دوای خدا را میخورد، و اگر غذا میخورد غذای او را میخورد، برای دوا و غذا و هیچ چیز استقلال در تاءثیر قائل نیست (مترجم)
و نیز چنین کسی هیچ هدفی را جز برای او دنبال نمیکند.
و چنین انسانی در دنیا چیزی بجز سعادت برای خود نمیبیند، آنچه میبیند یا سعادت روح و جسم او هر دو است، و یا تنها سعادت روح او است، و غیر این دو چیز را عذاب و دردسر میداند، بخلاف انسان دل بسته به مادیات و هوای نفس که چنین فردی چه بسا خیال کند آن اموال و ثروتی که برای خود جمع آوری کرده مایه خیر و سعادت او است، ولی به زودی بر خبط و گمراهی خود واقف میشود، و همان سعادت خیالی تبدیل به شقاوت یقینی میشود چنانکه خداوند فرموده: (فذرهم یخوضوا و یلعبوا حتی یلاقوا یومهم الذی یوعدون) 46) 47).
و نیز فرموده: (لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید) 48).
و نیز فرموده: (فاعرض عن من تولی عن ذکرنا، و لم یرد الا الحیوة الدنیا، ذلک مبلغهم من العلم) 49).
علاوه بر اینکه در هیچ جای دنیا و نزد هیچ یک از دنیاپرستان مادی، نعمتی که لذت خالص باشد وجود ندارد، بلکه اگر از نعمتی لذتی میبرند همان لذت توام با غم واندوه است، غم و اندوهی که خوشی آنان را تیره و تار میسازد.
از اینجا روشن میشود که درک و طرز فکری که در انسانهای موحد و مخصوصا در اهل قرآن است غیر درک و طرز فکری است که دیگران دارند، با اینکه هر دو طایفه از یک نوع هستند، یعنی هر دو انسانند، البته بین دو نقطه نهایی این دو طرز تفکر مراتب بسیاری هست، که صاحبان آن اهل ایمان هستند اما طایفه دیگر بخاطر نرسیدن به کمال تربیت و تعلیم الهی، کم و زیاد و یا زیادتر گرفتار انحراف فکری میشوند.
این بود آنچه ما میتوانستیم از کلام خدای تعالی درباره مساءله عذاب استفاده کنیم، لیکن در عین اینکه گفتیم کلمه عذاب در اصطلاح قرآن به معنای عذاب روحی تنها و یا روحی و جسمی است، چنان هم نیست که از استعمال این کلمه در مورد ناملایمات جسمانی فقط، امتناع بورزد، و آنرا عذاب نداند، بلکه این کلمه را در آن مورد نیز بکار برده، از آن جمله، از ایوب حکایت کرده که گفت: (انی مسنی الشیطان بنصب و عذاب) 50).
و نیز فرموده: (و اذ انجیناکم من آل فرعون یسومونکم سوء العذاب…) 51) که عذابهای فرعون به بنی اسرائیل را از طرف خدا امتحان و از طرف فرعون و فی نفسه عذاب خوانده و نفرموده آنچه از ناحیه فرعون به شما بنی اسرائیل رسید عذاب خدا بود.
ان اللّه لا یخفی علیه شی ء فی الارض و لا فی السماء
در آیه قبلی، عذاب کفار و منکرین آیات خدا را، این چنین تعلیل کرد: (زیرا خدا عزیز و دارای انتقام است) و لیکن چون این تعلیل احتیاج به ضمیمهای داشت که به وسیله آن مطلب تمام شود زیرا ممکن است کسی عزیز و دارای انتقام باشد لیکن کفر بعضی از کفار برایش پنهان مانده باشد، و در اثر بی خبری از آن، کفار نامبرده را عذاب نکند به همین جهت و برای اینکه بفهماند هیچ چیزی بر خدا پوشیده نیست، جمله مورد بحث را اضافه کرد، و فهماند که به همان جهت که عزیز است چیزی بر او پوشیده نیست، نه از محسوسات و نه از معنویات غایب از حس.
ممکن هم هست مراد از جمله: (شی ء فی الارض و لا فی السماء) 52) 53) 54) 55) اعمال بدنی و قلبی باشد، بهمان توجیهی که در آیه شریفه: (للّه ما فی السموات و الارض و ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به اللّه) 56) گذشت.
کیفر کافران، از حکم قضا و قدر و مشیت الهی خارج نیست
هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء
کلمه (تصویر) به معنای انداختن عکس چیزی یا کسی است، ولی کلمه (صورت) اعم از آنست و شامل تمامی چیزهای سایه دار و بی سایه میشود.
و کلمه (ارحام) جمع رحم است، و رحم زنان همانجایی است که نطفه و جنین در آنجا قرار میگیرد.
این آیه شریفه در معنای بالا بردن مطلب دو آیه قبل است، چون آن دو آیه میگفتند: خدا کسانی را که به آیاتش کفر بورزند عذاب میکند، برای اینکه عزیز و منتقم است، و برای اینکه به اسرار و علتها آگاه است، پس او در کارش به هیچ وجه شکست نمیخورد.
در این آیه میفرماید: بلکه مطلب از این هم مهمتر است، و آن کس که به آیات خدا کفر میورزد، خوارتر و پستتر از آنست که با استقلال خودش و بدون اینکه خدای سبحان هیچ دخالتی داشته باشد بتواند به آیات خدا کفر بورزد، و در این کار به قدرت خود متکی باشد بدون اینکه خدا در این باره اذنی داده باشد تا در نتیجه او بر خدا غالب آمده باشد، و نظام عالم را که زیباترین نظام است بر هم بزند، و نیز بتواند اراده خود را بر اراده خدا تحمیل کند، بلکه اگر هم به آیات خدا کفر میورزد، باز به خاطر این است که خدا به او چنین اذنی داده است یعنی خدای سبحان اموری را تنظیم کرده و آن امور تنظیم شده که همان عالم دنیا است، طوری تنظیم شده که نتیجهاش پدید آمدن موجوداتی دارای اختیار و به نام انسان باشد، تا زمینه آزمایش و امتحان، فراهم گردد، و هرکس بخواهد به اختیار خود ایمان آورد، و هرکس خواست به اختیار خودش کفر بورزد، پس هر دو طایفه هر چه بخواهند وقتی میخواهند که خدای رب العالمین هم خواسته باشد.
بنابراین هیچ کفری و ایمانی و هیچ سرنوشت دیگری نیست مگر آنکه با تقدیر الهی است، و خلاصه حساب و کتابی دارد، و این خدای تعالی است که اشیا را طوری ردیف کرده که هر چیزی بتواند به هدفی که با اعمالش آن را دنبال میکند برسد، نخست آن هدف را به صورت خاص خودش یا به صورتی که راه رسیدن به آن برایش فراهم شده تصور بکند، و سپس با تلاش پی گیرش به آن هدف برسد.
پس خدای سبحان یگانه کسی است که همواره غالب بر امر خود، و قاهر در اراده خود، و مسلط بر خلق خویش است.
انسانهای گمراه خیال میکنند که هر چه میکنند تنها به اراده خود میکنند، و هر تصرفی را که در هر چیز میکنند تنها بخواست خود میکنند، و این خودشان هستند که با اعمال خویش نظام متصل و به هم پیوسته خلقت را بر هم میزنند، و به گمان خود از قضا و قدر الهی پیشی میگیرند، غافل از اینکه خود این نیز، قدر الهی است.
مراد از جمله: (یصورکم فی الارحام کیف یشاء) 57) هم همین است، یعنی میخواهد بفرماید: خدای سبحان اجزای وجود شما را در آغاز خلقت به نحوی قرار داده که در آخر هر مسیری شما را به آنچه میخواهید برساند، و خواستن شما به مقدار اذن او دخالت دارد، نه اینکه علت حتمی رسیدن به هدف باشد.
و اگر فقط تقدیر جاری در انسان را ذکر کرد، (نه تقدیر عمومی که در سراسر عالم جاری است) برای این بوده که آن تقدیر عمومی را فقط بر مورد انسان تطبیق دهد، و نیز برای این بود تا همانطور که در سابق نیز اشاره کردیم کنایه و تعریضی بر مسیحیان باشد، که گفتند مسیح، خدا است، خواست تا درآخر آیات مورد بحث، حق مطلب در مورد مسیح را بیان کند، چون نصارا نمیتوانند این معنا را انکار کنند که مسیح هم مانند سایر انسانها در رحم مادر خود تکون یافته، و قبول دارند که آن حضرت خودش، خود را خلق نکرده.
در اوایل آیات مورد بحث در جمله: (نزل علیک) 58) خطاب را متوجه شخص رسول خدا (صلی اللّه علیه وآله) کرد، و در آخر این آیه در جمله (یصورکم) 59) خطاب را متوجه عموم مردم نمود، و این عمومیت دادن به کلام آنهم بعد از خصوص بودن آن برای این است که دلالت کند بر اینکه ایمان مؤ منین هم مانند کفر کافران از حکم قضا و قدر الهی خارج نیست، تا دلهای مؤ منان از شنیدن این مطلب خرسند گشته، از اینکه مشمول رحمت خدا و موهبت الهیه او قرار گرفته و موفق به ایمان شدهاند خوشحال گردند، و از شنیدن مساءله قدر و مساءله انتقام گیری خدا از کفار دلهایشان از این اندوه که چرا کفار کفر میورزند، تسلی پیدا کند، و بفهمند که همین کفر کفار هم چوب خدا است.
لا اله الا هو العزیز الحکیم
در این جمله به همان مطلبی برگشت شده که گفتار در این آیات با آن مطلب آغاز شده بود، و آن مساءله توحید بود و این جمله جنبه خلاصه گیری از آن مطلب است، تا آنرا تاکید کرده باشد. چون مسایل ذکر شده در این آیات، یعنی: هدایت خلق بعد از ایجاد آنها، و مساءله انزال کتاب و فرقان، و مساءله متقن بودن تدبیر الهی در عذاب کردن کفار، اموری است که بناچار باید مستند به اله و معبودی باشد تا آن امور را تدبیر کند، و از آنجا که هیچ معبودی به جز خدای تعالی وجود ندارد، پس تنها اوست که مردم را به سوی حق هدایت میکند، و بناچار همواست که کتاب و فرقان نازل میکند، و همواست که کفار را با بلاهای آسمانی و زمینی خود عذاب مینماید، و آن خدا اگر هدایت میکند، و یا کتاب میفرستد، و یا گروهی را عذاب میکند، از روی حکمت و عزتش میباشد.
بحث روایتی
روایتی متضمن محاجه و مباحثه رسول خدا (ص) با سران نصارای نجران
در مجمع البیان، از کلبی و محمد بن اسحاق و ربیع بن انس روایت کرده که گفتهاند: اوایل این سوره تا حدود هشتاد و چند آیه در مورد هیات اعزامی از نجران نازل شده، که شصت نفر سواره بودند، و نزد رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) آمدند، در حالی که چهارده نفرشان از اشراف، و در بین آن چهارده نفر سه نفر پیشوا وجود داشت.
یکی به نام (عاقب) که امیر آن قوم و طرف مشورتشان بود، وی کسی بود که بدون رایش هیچ کاری انجام نمیدادند. و نامش عبد المسیح بود.
دومی مردی ثروتمند بنام (ایهم) سید و بزرگ قوم بود، که با پول او این سفر را کرده بودند.
سومی مردی بنام (حارثه بن علقمه) کشیش و عالم دینی آنان و امام و مدرس مدارس آنان بود، و در میان قوم نجران شرافت و احترام خاصی داشت، کتب دینی را او به ایشان درس میداد، و پادشاهان روم، او را به ریاست دینی برگزیده و پاس حرمتش میداشتند، و به احترام او کلیساها بنا نهاده بودند، چون مردی فاضل و مجتهد در دین بود.
این هیات با داشتن چنین مردانی در مدینه به رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) وارد شده، و داخل مسجد آنجناب گشتند در حالی که آن حضرت نماز عصر را خوانده بود، هیات اعزامی همه، لباس رسمی کشیشها در تن داشتند، جبه هایی قیمتی و رداهایی زیبا.
بعضی از صحابه رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) همین که این هیات را دیدند گفتند: ما تاکنون مردانی به این وقار ندیده بودیم، اتفاقا وقتی وارد مسجد شدند هنگ ام نمازشان بود، طبق مراسم خود ناقوسی نواخته و برخاستند و در مسجد رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) به نماز ایستادند.
صحابه عرض کردند: یا رسول اللّه اینها دارند در مسجد تو نماز میخوانند!!.
حضرت فرمود: رهاشان کنید و کاری به کارشان نداشته باشید، آنان نمازشان را به طرف مشرق خواندند، پس از آن (ایهم) و (عاقب) با رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) صحبت کردند. حضرت به ایشان فرمود: (باید که اسلام آورید).
عرض کردند ما که قبل از تو اسلام آوردهایم.
فرمود: شما دروغ میگویید، و تسلیم دین خدا نیستید، برای اینکه شما برای خدا فرزند قائل هستید، و صلیب را میپرستید، و گوشت خوک میخورید.
گفتند پس اگر مسیح پسر خدا نیست پدرش کیست؟ و آنگاه همگی با آن حضرت بگو مگو راه انداختند.
رسول خدا به (ایهم) و (عاقب) فرمود: مگر شما نمیدانید که هیچ فرزندی نیست مگر اینکه به پدرش شبیه است، و مگر این عقیده شما نیست؟.
عرض کردند: چرا همینطور است. فرمود: مگر شما معتقد نیستید که پروردگار ما زنده است و مرگ ندارد، و نیز مگر معتقد نیستید که عیسی موجودی فانی است و دستخوش مرگ میشود؟.
گفتند چرا همینطور است.
فرمود: مگر شما معتقد نیستید که پروردگار ما قیم بر هر چیز است، و هر موجودی را او حفظ میکند، و روزی میدهد؟ گفتند: بله همینطور است، فرمود: آیا عیسی هیچ یک از این صفات را دارد، آیا او هم قیم موجودات است، و حی لا یموت است، و حافظ و رازق عالم است؟.
گفتند: نه فرمود: پس او نمیتواند معبود باشد. و آیا شما معتقد نیستید که هیچ چیزی در آسمانها و زمین بر خدا پوشیده نیست؟.
گفتند: چرا همینطور معتقدیم.
فرمود: حال بگویید ببینیم عیسی هم همین علم را دارد، یا آن مقداری را از علم دارد که خدا به او داده گفتند: نه، عیسی چنان علمی ندارد.
فرمود: بله عیسی نمیتواند چنان علمی را داشته باشد، چون مخلوق است، یک روزی اصلا وجود نداشت، و روزی دیگری خدا او را در رحم مادرش آنطور که خودش میخواست صورتگری کرد، او غذا میخورد و آب مینوشید و فضولات بدن از او دفع میشد، و خدای سبحان اینطور نیست.
گفتند: بله همینطور است، فرمود: آیا شما معتقد نیستید که عیسی روزگاری در شکم مادر بود، و مادرش او را مانند سایر مادران حمل میکرد، و پس از مدتی وضع حمل نمود، همانطور که سایر زنان فرزند خود را میزایند و فرزند خود را شیر و غذا داد، همانطور که هر مادری فرزند خود را غذا میدهد، و بعد از آنکه از شیر گرفته شد خودش غذا میخورد، و آب مینوشید و فضولاتش دفع میشد؟.
گفتند: بله همینطور بود، فرمود: پس چگونه چنین انسانی، چنان موجودی میشود که شما معتقد هستید؟ مسیحیان از جواب عاجز ماندند: و خدای عزوجل آیات سوره آل عمران از اول تا هشتاد و چند آیه را در این باره نازل کرد.
مؤ لف: این معنا را سیوطی در الدرالمنثور از ابی اسحاق، و ابن جریر و ابن منذر، از محمد بن جعفر بن زبیر، و از ابن اسحاق از محمد بن سهل بن ابی امامه نقل کرده و اما اصل قصه را ما بزودی نقل خواهیم کرد، لیکن نازل شدن آیات اول سوره آل عمران درباره این قصه گویا اجتهادی از صحابه بوده، و ما قبلا هم گفتیم که از سبک آیات سوره پیدا است که یکباره نازل شده.
از رسول خدا (صلی اللّه علیه و آله) روایت شده که فرمود: شقی آنکسی است که در شکم مادرش شقی شده باشد، و سعید کسی است که در شکم مادرش سعید شده باشد.
روایتی درباره خلقت جنین و سرنوشت او...
و در کافی از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که گفت: خدای تعالی هر وقت اراده کند نطفهای را که قبلا در صلب آدم بوده و از او پیمان گرفته، بیافریند، و آنچه در ازل در صلب آدم برای آن نطفه نوشته است به مرحله ظهور برساند، مرد را تحریک میکند تا به جماع بپردازد و به رحم زن وحی میکند که خود را برای فرو رفتن نطفه در درونت باز کن، تا قضا و قدر نافذ من در تو تحقق یابد، رحم دهانه خود را باز میکند، و نطفه به رحم میرسد، و چهل روز در رحم تردد میکند، و میچرخد تا به صورت (علقه) در آید، چهل روز هم به این صورت میماند، بعد (مضغه) میشود، و پس از چهل روز گوشتی میشود که لابلای آن رگهایی چون توری بافته شده پیدا میشود، آنگاه خدای تعالی دو فرشته که کارشان خلقت است و در رحم زنان هر چه را خدا بخواهد خلق میکنند، میفرستد، تا از راه دهان زن وارد شکم او شوند، و خود را به رحم زن که روح قدیم انتقال یافته از پشت پدران و رحم زنان در آنجا است برسانند، و روح حیات و بقا را به اذن خدا در آن گوشت بدمند، و برایش سوراخ گوش و چشم و نیز دست و پا و جوارح و اعضای بیرونی و درونی یک انسان را درست کنند.
آنگاه خدای عزوجل به آن دو فرشته وحی میفرستد و دستور میدهد که قضا و قدری که من برای این کودک معین کردهام و امری که در بارهاش صادر نمودهام بنویسید، و در عین حال جا برای بدا یعنی تغییر آن قضا و قدرها و امرها برایم بگذارید. می پرسند: پروردگارا ما نمیدانیم چه قضا و قدری برای او معین کردهای، خودت بفرما تا ما بنویسیم؟.
خدای تعالی میفرماید: سر خود را بلند کنید و به سر مادرش نگاه کنید، چون نگاه میکنند لوحی میبینند که به پیشانی مادر کودک آویزان است، و در آن چیزهایی نوشته شده، از آن جمله صورت و زینت و اجل و میثاق و سعادت یا شقاوت کودک و تمامی خصوصیات او است. یکی از آن دو فرشته آن لوح را میخواند، و دیگری برای کودک مینویسد. و در هر یک از آن خصوصیات، بدا را برای خدا شرط میکند، یعنی جای تغییر و تبدیل را برای خدا میگذارد. آنگاه نوشته خود را مهر نموده و بین دو چشم کودک جای میدهند، و سپس در شکم مادر او را سر پا نگه داشته بعد رها میکنند.
بسیار میشود که کودک میلغزد و پشت و رو میشود، و این تنها در مورد افراد طغیانگر و یا سرکش است.
و چون هنگام ولادت کودک میرسد چه در مورد کودک تام الخلقه و چه کودکی که خلقتش تمام نیست به رحم وحی میکند که دهانه خود را باز کن تا مخلوق من بزمین بیفتد، و مقدرات من در مورد او تحقق یابد، که اینک هنگام بیرون شدنش رسیده، پس رحم دهانه خود را باز میکند، و در آن هنگام کودک زیر و رو شده پاهایش بالا و سرش پایین شکم مادر قرار میگیرد، تا هم مادر آسانتر بزاید، و هر فرزند آسانتر پا به دنیا بگذارد.
آنگاه خدای عزوجل فرشتهای را که نامش زاجر است میفرستد تا کودک را زجری دهد، و از آن زجر به اضطراب و فزع در آید و اگر باز هم به دنیا نیامد بار دیگر او را زجر میدهد تا به فزع و اضطراب در آمده از شکم مادر به زمین بیفتد، در حالی که از آن زجر مشغول گریه باشد.
توضیح روایت
مؤلف: اینکه امام فرمود: (وقتی خدا بخواهد نطفه را خلق کند) منظورش این است: وقتی که خدا بخواهد نطفه را انسانی تام الخلقه کند.
و اینکه فرمود: (آن انسانی که در ازل از او میثاق گرفته شده) اشاره است به مطلبی که بیانش به زودی میآید، و خلاصهاش این است که انسان قبل از اینکه در این خلقت و به دنیا آمدن حالات و صفاتی پیدا کند، هم خودش و هم حالاتش قبل از دنیا در عالم رحم وجود داشته و احوال دنیائیش مطابق حالاتی است که در آن عالم داشته، و آن عالم همان عالمی است که در لسان اخبار بعالم (ذر) و عالم (میثاق) تعبیر شده است.
آنچه که در عالم میثاق سپرده به ناچار در این عالم دنیوی محقق میشود، و همچنین آنچه در این عالم موجود شده چیزی است که در عالم میثاق داده، بدون این که کمترین تغییر و تبدیلی پیش بیاید، پس آنچه در عالم (ذر) تقدیر شده، قضائی است حتمی و بهمین جهت امام (علیه السلام) در آغاز کلام میان این گونه انسانها و انسانهایی که مشمول بدا میشوند تردید انداخت درباره دسته اول فرمود خلقتشان تمام میشود. درباره دسته دوم فرمود خلقتشان تمام نشده سقط میشوند، معلوم میشود دسته اول دستخوش بدا نمیشوند، و (جمله آنرا در رحم قرار میدهد) عطف است بر جمله: (نطفه را خلق کند).
و اینکه فرمود، (تا از راه دهان زن وارد شکم او شوند) بعید نیست که کلام امام نباشد، بلکه گفتاری باشد که راوی از پیش خود به روایت اضافه کرده، موید این احتمال این است که اگر کلام امام بود باید فرموده باشد (یقتحمان فی بطن المراه من فمها) نه اینکه دوباره کلمه (مراءة) را تکرار کند، و بفرماید (یقتحمان فی بطن المراءة من فم المراءة). پس معلوم میشود کلمه (من فم المراءة) جزء کلام امام نیست.
و به فرض که جمله نامبرده هم، کلام امام (علیه السلام) باشد، حدیث دلیل بر این میشود که داخل شدن فرشتگان در رحم زنان از باب داخل شدن جسمی در جسم دیگر نیست برای اینکه از دهان زن هیچ راهی به رحم او وجود ندارد، تنهاراهی که به رحم زن وجود دارد مجرای تناسلی اوست.
بله راههای دیگری هست و آن عبارتست از رگهایی که خون حیض از آنها به داخل رحم وارد میشود، که داخل شدن از این مجاری آسانتر از آن نیست که فرشته از دیواره رحم وارد آن شود پس معلوم میشود که این داخل شدن غیر از داخل شدن جسمی در جسم دیگر است، و داخل شدن از دهان زن علتی دیگر دارد، نه گشادی راه و سهولت عمل، و این معنا بسیار روشن است.
و اینکه فرمود: (روح قدیم انتقال یافته از پشت پدران و رحم مادران در آنجاست…) گویا منظور از این روح قدیم روح نباتی است که مبداء تغذی و نمو هر جاندار است.
و اینکه فرمود: (و روح حیات و بقا را در آن بدمند) ظاهرا ضمیر (در آن) به روح قدیم بر میگردد، پس معنای عبارت این میشود که (دو فرشته روح) (حیات) و (بقا) را در روح نباتی بدمند، و بفرض هم که ضمیر مثلا به کلمه (مضغه) برگردد قهرا به کلمه (مضغه زنده به روح نباتی) بر میگردد. و در (مضغه زنده به روح نباتی)، میدمند.
و به هر حال، کلام امام (علیه السلام) به ما میفهماند که نفخ روح انسانی، برای روح نباتی یکنوع تکامل و ترقی است، و همان روح نباتی است که وقتی رشد میکند قوت و شدت یافته، مبدل به روح انسانی میشود، (و این همان حقیقتی است که حرکت جوهریه اقتضای آن را دارد (مترجم)).
با این بیان روشن میشود که انتقال روح قدیمه، از اصلاب مردان و ارحام زنان چه معنا دارد، و معلوم میشود که روح به وجهی متحد الوجود با بدن یعنی با نطفه است، البته نطفه به ضمیمه خونهای حیض که به تدریج جزء آن میشود و مضغه و خون حیض هر دو با بدن پدر و مادر متحد است، و پدر و مادر با نطفه اتحاد دارند، و این اتحاد طرفین همواره ادامه دارد پس میتوان گفت آنچه در این عالم بر وجود انسان عارض میشود فی الجمله و تا حدی در وجود پدران و مادران معین شده بوده، و فهرست کتاب هستی انسان، از پیش در کتاب هستی پدران و مادران نوشته شده.
با این بیان، معنای کلام امام بهتر معلوم میشود که فرمود: (خدای عزوجل میفرماید سر خود بلند کنید و به سر مادرش بنگرید) و اگر در این عبارت پدر را شرکت نداد، و نفرمود به سر پدر و مادرش بنگرید، برای این بود که قضا و قدری که نطفه از ناحیه پدر دارد با جدا شدنش از پدر منقطع شده، هر چه بوده (چه خوب و چه بد) گذشته، دیگر نوشتن ندارد، آنچه که فعلا یعنی در شکم مادر، اتصال و بستگی به آن دارد قضا و قدر مادر است، این است که فعلا همین باید در پیشانی کودک نوشته شود و لذا فرمود: (چون نگاه میکنند لوحی میبینند که به پیشانی مادر کودک آویزان است).
و اگر لوح را آویزان بر پیشانی مادر دانست برای این است که پیشانی محل اجتماع حواس آدمی و طلیعه سیمای اوست، ملائکه به پیشانی مادر نگاه میکنند و آن لوح را میخوانند و میبینند که در آن، صورت کودک و زیبایی او و مدت زندگیش و میثاقش و اینکه آیا سعید است یا شقی و نیز سایر خصوصیات وجودیش نوشته شده یکی از آن دو فرشته آن سرنوشت را میخواند، و دیگری در پیشانی کودک مینویسد، پس نسبت این دو فرشته هم چیزی نظیر نسبت فاعل با قابل است.
و اینکه فرمود: (و در هر یک از آن خصوصیات، بدا را برای خدا شرط میکنند…) جهتش این است که صورتی که جنین در رحم دارد مشتمل بر تمامی علل حوادث آینده او نیست، چون صورت هر چند مبداء تمامی احوال و حوادث و جریاناتی هست که بعدها در مورد این کودک رخ میدهد، و لیکن تنها مبداء آنها نیست بلکه مبادی دیگری نیز دارد، و آن مبادی عبارتند از امور و حوادثی که خارج از وجود کودک است و در حوادث وی دخالت دارند، و بدین جهت است که آن حوادثی که حتمی الوقوع نیست در معرض بداء است.
این را هم باید دانست که اگر در این روایت، جزئیات مساءله ولادت را به تحریک خدای سبحان و وحی او به رحم و فرستادن دو فرشته (خلاق) و فرشته (زاجر) و اموری از این قبیل دانسته، مناف اتی با این معنا ندارد که این امور و مخصوصا اصل ولادت مستند به عواملی طبیعی باشد، برای اینکه این دو قسم از عوامل یعنی عوامل (معنوی) و عوامل (مادی) در عرض هم قرار ندارند، تا بگوئی ولادت و جزئیاتش یا مستند به آن است و یا به این، و نمیشود مستند به هر دو باشد، بلکه در طول هم قرار دارند، نه این آنرا باطل میکند و نه آن این را، و نه هر دو یکدیگر را، و نه علت ولادت، چیزی است که مرکب از هر دو عامل باشد، بلکه هر یک در مرتبه خود علت تامه است جدای از دیگری.
و معلوم است کسی که خدای عزوجل او را ماءمور کرده تا مردم را به سوی سعادت معنویشان هدایت و به سوی رضایت او رهنمون باشد - یعنی سلسله جلیله انبیا (علیهم السلام) بادر نظر داشتن اینکه طریق هدایت طریق باطن است - چنین کسانی وظیفه دارند در تمامی بیانات خود با مردم به زبانی سخن بگویند که ایشان را به سوی باطن راه ببرد، و مقام پروردگارشان را بیادشان بیندازد، و آن زبان همین است که ملائکه خدا را واسطه بین خدا و حوادث قرار داده، حوادث عالم را مستند به اعمال ملائکه کرده، سعادت بشر را مستند به تاءیید ملائکه، و شقاوت او را مستند به شیاطین و وسوسههای آنها کنند، و از سوی دیگر همه حوادث را (چه خوبش را و چه بدش را) مستند به خدا کنند، البته با زبانی که لایق ساحت قدس او و حضرت ربوبیتش باشد، تا از این طرز گفتار نتیجه بگیرند که هدایت و ربح چیست، و ضلالت و خسران کدام است.
و سخن کوتاه آنکه: از آن طرز بیان نتیجه بگیرند که هدایت دنیا در آخرت به چه شکلی مجسم میشود و چه ربحی میدهد و ضلالت در آن عالم چه شکلی دارد، و چه خسرانی ببار میآورد، و در عین اینکه با این زبان سخن میگویند مساءله اسباب طبیعی را هم مهمل و هیچکاره ندانند، و حق آنها را هم ادا کنند، چون عوامل طبیعی نیز یکی از ارکان حیات انسان است، و اصولا اساسی است که حیات دنیا مستند به آن است، و انسان باید اطلاعاتی از آن عوامل داشته باشد و متوجه آنها بشود همچنان که باید از عوامل معنوی نیز سر در آورد، تا بطور کامل، خود را بشناسد، و در نتیجه به پروردگار خود هم معرفت پیدا کند.
